
حالا حکایت ماست!
عمران صلاحی
آشنایی من با ایرج جنتی عطایی بر می گردد به نیمه ی اول دهه ی چهل، پایمان به انجمن های ادبی
پایتخت باز شده بود و هم دیگر را در این انجمن ها می دیدیم، از انجمن ادبی ایران به ریاست محمد علی ناصح عکسی به یادگار مانده است که در یادنامه ی خلیل سامانی ( موج) هم چاپ شده است. در این عکس خیلی ها هستند از جمله حسین منزوی، عبدالله صمدیان، ایرج جنتی عطایی و .... البته من در این عکس نبودم، دلم می خواست باشم!
جنتی عطایی را بعداً در انجمن ادبی حافظ دیدم. یک نفر از آلمان آمده بود بنام کابوک که افراد را هیپنوتیزم می کرد. او در انجمن حافظ فوت و فن هایش را روی من پیاده کرد. جنتی عطایی هم شاهد بود. زورم پنج برابر شده بود و هیچ کس نمی توانست دستم را خم کند، لابد می پرسید کجای این انجمن ادبی بود؟!
جنتی عطایی از هم نسلان من است. جوانان این نسل با چند سال فاصله ترانه سازی را شروع کردند. اما سه نفر در این رشته چهره شدند: ایرج جنتی عطایی، شهیار قنبری و اردلان سرفراز. این ها توانستند موج تازه یی در ترانه سرایی ایجاد کنند. در کنار این از منزوی و بهمنی و طبایی و چند نفر دیگر هم بایدیاد کرد.
این ها بت دید نیمایی ترانه ساختند...
سه تفنگدار ترانه سازی هنوز هم فعال هستند. اخیراً در ماه واره ( البته خودمان ماه واره ندلریم، در جایی دیدم) ترانه یی شنیدم به نام ساعت. خیلی زیبا بود و شعرش از جنتی عطایی بود. تقریباً چهل سال است از او بی خبر مانده ام...
چون در این مدت او را ندیده ام نمی توانم خاطره یی از او داشته باشم. مگر این که از خودم خاطره بسازم!
شخصی از تیر چراغ برق بالا رفته بود.
پرسیدند: آن جا چه کار می کنی؟
گفت : آمده ام توت بخورم!
گفتند: این که درخت توت نیست!
دست در جیبش کردٌ گفت: توتش را با خودم آورده ام!
حالا حکایت ماست! از تیر چراغ برق بالا رفته ایم، اما ته جیب هایمان توت خاطره پیدا نمی کنیم...
برای ایرج جنتی عطایی- هرجا که هست آرزوی تن درستی دارم!
لابد عکسش مثل ما نگاتیو شده است!
تهران- 16 بهمن 1383
جنتی عطایی را بعداً در انجمن ادبی حافظ دیدم. یک نفر از آلمان آمده بود بنام کابوک که افراد را هیپنوتیزم می کرد. او در انجمن حافظ فوت و فن هایش را روی من پیاده کرد. جنتی عطایی هم شاهد بود. زورم پنج برابر شده بود و هیچ کس نمی توانست دستم را خم کند، لابد می پرسید کجای این انجمن ادبی بود؟!
جنتی عطایی از هم نسلان من است. جوانان این نسل با چند سال فاصله ترانه سازی را شروع کردند. اما سه نفر در این رشته چهره شدند: ایرج جنتی عطایی، شهیار قنبری و اردلان سرفراز. این ها توانستند موج تازه یی در ترانه سرایی ایجاد کنند. در کنار این از منزوی و بهمنی و طبایی و چند نفر دیگر هم بایدیاد کرد.
این ها بت دید نیمایی ترانه ساختند...
سه تفنگدار ترانه سازی هنوز هم فعال هستند. اخیراً در ماه واره ( البته خودمان ماه واره ندلریم، در جایی دیدم) ترانه یی شنیدم به نام ساعت. خیلی زیبا بود و شعرش از جنتی عطایی بود. تقریباً چهل سال است از او بی خبر مانده ام...
چون در این مدت او را ندیده ام نمی توانم خاطره یی از او داشته باشم. مگر این که از خودم خاطره بسازم!
شخصی از تیر چراغ برق بالا رفته بود.
پرسیدند: آن جا چه کار می کنی؟
گفت : آمده ام توت بخورم!
گفتند: این که درخت توت نیست!
دست در جیبش کردٌ گفت: توتش را با خودم آورده ام!
حالا حکایت ماست! از تیر چراغ برق بالا رفته ایم، اما ته جیب هایمان توت خاطره پیدا نمی کنیم...
برای ایرج جنتی عطایی- هرجا که هست آرزوی تن درستی دارم!
لابد عکسش مثل ما نگاتیو شده است!
تهران- 16 بهمن 1383
نظرات0
Post a Comment
بازگشت >>