
" همیشه خواب تو دیدن دلیل بودن من بود"
سیروس الوند
و سرانجام دلیجان زمان
با هزار اسب سپید
چرخ هایش همه آلوده به گل
باربندش همه آغشته به برف
پاسدارانش خواب آلوده
خسته و فرسوده ز خم راه رسید
و فرود آمد از آن دختر گل
که سراپایش چونان گل بود
و به دستانش گلبرگ
و به دامانش گلبن
و همه منتظران با صد شور
بانگ برداشته بودند که هان
این بهار است بهار
و مرا بود به گهواره لب
کودک حرف به خواب
و نگفتم حرفی
تا در این لحظه تو باز آمدی از راه دراز
نه دلیجانت بود نه هزار اسب سفید
نه کسی دید به دامان تو یک گلبن تر
نه به دستت گلبرگ
و فرو ریخت ز مینای دو چشمت ناگاه
پی جادوی نگاه و من آن دم تنها
خسته از باغ و بهار نگران
خسته از دختر گل
به کف ناز تو دادم دل یک عمر نیاز
و به گهواره لبهایت نیز کودک حرف پرید از دل خواب
و چونان رعد خوروشید که آن
ای همه منتظران
این بهار است بهار
من بابت دو سه مسئله باید ابتدا توضیح بدم، شاید مهجور ترین و غریبانه ترین شاخه هنری در چهل سال گذشته این سرزمین مقوله ترانه سرایی است خوشحالم که با لاخره این جریان این اهرم فوق العاده موثر در انتقال حس و حال این مردم به نسل های بعد در این دوره داره جدی گرفته می شه، کتاب مرا به خانه ام ببر کوشش فوق العاده ای بود که باید خیلی سال ها پیش نسل ما انجام می داد و کوتاهی کرد که داره این نسل جبران می کنه .
آدم هایی مثل ایرج نشون دادن که پیامشون می تونه به سالها بعد از خودشون منتقل بشه و گریبان نسل دیگه ای رو بگیره و بغضشون در گلوی این نسل بشکنه و تبدیل به فریاد بشه که آثارش را در جامعه می بینیم. کتاب مرا به خانه ام ببر را که ورق می زدم دیدم که همه اون چیزهایی که ما می گفتیم و فکر می کردیم که انگار فقط به ما داره منتقل میشه بعد از سالها داره به آدم های دیگه در شرایط دیگه با حال و هوای دیگه با نوع زندگی دیگه همچنان به همون سبک و سیاق منتقل میشه و این قدرت کلام ایرج و امثال ایرج هستش که اگه خیلی بخواهیم گشاده رو باشیم شاید تعدادشون به چهار یا پنج نفر هم نرسه. خود ایرج از خیلی ها در این کتاب یاد می کنه که این سخاوت مندی ایرج هستش خود ش می دونه که خیلی ها در حد او و شهیار قنبری ، اردلان سرفراز و زویای نازنین نیستند.
جریانی که در اواخر دهه چهل بوجود اومد باعث شدکه این بچه ها تاثیرات متقابلی روی هم گذاشتند تا جایی که نقطه شروع روهمه گم کردند و مدتها بحث هستش که ترانه نوین ایران از کجا شروع شده و چه خوبه که کسی اشاره کرده که دنبال شروع نگردیم.
مسئله دیگه ای که باید به اون اشاره کنم این است که با تمام محدودیت هایی که برای شما وجود داره نفس کار شما بسیار ارزشمنده، برای آدمی که در ایران نیست و در غربتی ست که نمی تونه به اینجا برگرده. فقط جادوی کلام و هنر ایرج هست که این ارتباط را همچنان برقرار می کنه و زنده نگه می داره طوری که حس می کنیم ایرج کنار ماست و اینکه این شخص زنده است گو اینکه هنرمند زندگی فیزیکالش انچنان مطرح نیست، هنرمند در عرض جغرافیا و در طول تاریخ زندگی می کنه ، مرگ پایان هنرمند نیست اگر هنرمند هنرمند باشه فینالش مشخص نیست. آرزو می کنم ایرج سالها زنده باشه اما اگر زمانی چهره در نقاب خاک بکشه باز هم زنده است، اما تا شما زنده اید تا نسل های بعدی زنده هستند شعر ایرج مثل یک شریان قوی و پر شور وشر خون توی ذهن جوان های ما وجود داره.ایرج جنتی عطایی یکی از مفاخر بزرگ هنر ایران است .
آخرین بار که ایرج رادیدم ده دوازده سال پیش بود، من برای یک سخنرانی در مورد سینمای مردمی ایران پس از انقلاب به دعوت اکسفورد به لندن رفته بوم، در آن سفر یک شب میهمان ایرج بودم، در برخورد اول از دور که داشتم به ایرج نزدیک می شدم دیدم که اخوان ثالث تو خیابان ایستاده، هرچه نزدیک تر می شدم می دیدم که اخوان جوان و جوانتر میشه تا شد ایرج جنتی عطایی، فکر می کنم که برخورد اول را به راحتی میتونید حدس بزنید، در آغوش کشیدن و اشک ریختن و نگاهی به کهنسالی هم انداختن و مرور خاطرات جوانی در سپیدی موهایمان.
بعد از صحبت و گپ ایرج نشست پشت یک کامپیوتر، من گفتم ایرج با کامپیوتر شعر می نویسی؟ گفت: بله مگه شما هنوز با خودکار شعر می نویسید؟ یک لحظه احساس کردم ما خیلی عقب مانده ایم از تکنولوژی!
گفتم ایرج یعنی می شه با کامپیوتر شعر گفت؟ یعنی آدم ننویسه، پاک نکنه، خط نزنه؟ من هنوزم که هنوزه فکر می کنم که نمیشه، ولی خوب ایرج با کامپیوتر شعر می گه و اون احساس قوی تر از اون هستش که تکنولوژی بتونه مشکلی براش ایجاد کنه. در گفت گو هامون ایرج نکته ای رو گفت که من بسیار غمگین شدم، ایرج از من پرسید: مردم هنوز ما رو یادشونه؟ جوان ها میشناسن ما رو؟ متاسفم ، اما این اتفاق افتاده و این ابر ترانه سرا ها و هنرمندان فکر می کنن که فراموش شدن.
کار هنری کردن در شرایطی که ایرج زندگی می کنه کار بسیار ارزشمندیه، تئاتر کار کردن در تبعید در کشوری که فرهنگ و زبان مردمانش فرهنگ و زبان دیگریست، در اون فضا کار کردن ، و تئاتر و با زبان آنها کار کردن، در سالن های آنها اجرا کردن و آن مردم را به سالن های تئاتر کشاندن کاریه کارستان.
من و ایرج دو کار با هم کردیم که بابک بیات بسیار در اون موثر بود و یک وجه دیگه ای از ایرج را به من نشون داد، ترانه عروسک قصه من در فیلم شب آفتابی که بابک بیات ملودی فوق العاده ای روش گذاشته، جان کلام قصه من و فیلم در این ترانه بود اصلاً پیدا کردن چیزهایی مثل پولک مثل آینه طوطی مثل کفتر عشق با حال و هوایی که اون پرسوناژ ها داشتند اون آدم ها داشتند و اون قصه داشت بسیار عجین بود، ایرج اصلا ً در ترانه کم نمیذاشت، و واقعا ً به فیلم هایی که ایرج روشون ترانه میذاشت اعتبار می داد بدون اینکه بی ارزشی های فیلم ها دامن ترانه های ایرج را بگیره، فیلم هایی هم بودن که ایرج روشون ترانه گذاشته و فیلم های فوق العاده ای نبودن اما ایرج کارش و فوق العاده انجام داده، اینکه آدم قاطی سینمای اون موقع بشه بخصوص بخشی که بخش زیاد فرهیخته سینما نیست ولی ارزش های خودش خدشه ناپذیر بمونه بسیار مهمه، خیلی ها در اون دوره آمدند و روی فیلم ها ترانه گذاشتن اما قدشعرشون به اندازه قد اون فیلم اومد پائین.
فیلم دیگه ای که با ایرج کار کردیم ، فیلم فریاد زیر آب بود، داریوش اقبالی که بازیگر فیلم بود مدام ترانه می آورد برای فیلم، ترانه های خوبی هم می آورد، دو تا ترانه یادمه به من داد، یکی سروده شهیار قنبری بود یکی سروده اردلان سرفراز، " وقتی که گل در نمیاد سواری این ور نمیاد" ترانه شهیار بود و یکی دیگه "سال سقوط سال فرار سال گریز و انتظار" که سروده اردلان سرفراز عزیز بود، اما من همچنان دنبال یک ترانه بودم، بالاخره دست به دامن ایرج شدیم، ایرج اومد فیلم فریاد زیر آب رو دید، ایرج دید که ما یک دیالوگی داریم که با خواب و بیداری بازی میشه توی این دیالوگ، تو پرسوناژ مرد به زن میگه:" من همیشه خوابت و می دیدم ، بعد که تو رو دیدم دیدم همونی هستی که تو خوابم می دیدم و حالا دیگه قاطی کردم نمی دونم اول خودت و دیدم یا خوابت و دیدم" و ایرج گفت " همیشه خواب تو رو دیدن دلیل بودن من بود"
من در این دو کاری که با هم کردیم دیدم که ایرج تو کار به اندازه فیلم برداری که دو ماه با من کار کرده تو همون یکی دو روز کار کرده انرژی گذاشته نه به این دلیل که رفیق هم بودیم، به این دلیل که ایرج رفیق کارش بود.
من خیلی وقت ها تحت تاثیر ترانه های ایرج بودم، مثلا فیلم آوار، من موقع ساخت این فیلم شدیدا ً تحت تاثیر ترانه خونه ایرج بودم، ترانه ای که سالها پیش گفته شده بود و من سال 1363 تحت تاثیر اون ترانه آوارو ساختم، تا جایی که حتی من در آخرین صحنه فیلم دیالوگی که نوشتم و پلانی که گرفتم با تاثیر کامل از ترانه ایرج هستش که پیشنهاد می کنه دست به دست هم بدن و خانه رو بسازن! پس ببینید که یک ترانه چقدر می تونه تاثیر گذار باشه.
کلام آخر اینکه، بسیاری از خواننده ها ، با آهنگساز ها و ترانه سرا ها ساخته شدند. سهم ترانه سرا و آهنگساز را هرگز فراموش نکنید و از همین جا به ایرج جنتی عطایی سلام میگم ، شانه هایش را می بوسم،
و براش آرزوی سلامتی و سعادت و موفقیت همیشگی دارم.
سیروس الوند
با هزار اسب سپید
چرخ هایش همه آلوده به گل
باربندش همه آغشته به برف
پاسدارانش خواب آلوده
خسته و فرسوده ز خم راه رسید
و فرود آمد از آن دختر گل
که سراپایش چونان گل بود
و به دستانش گلبرگ
و به دامانش گلبن
و همه منتظران با صد شور
بانگ برداشته بودند که هان
این بهار است بهار
و مرا بود به گهواره لب
کودک حرف به خواب
و نگفتم حرفی
تا در این لحظه تو باز آمدی از راه دراز
نه دلیجانت بود نه هزار اسب سفید
نه کسی دید به دامان تو یک گلبن تر
نه به دستت گلبرگ
و فرو ریخت ز مینای دو چشمت ناگاه
پی جادوی نگاه و من آن دم تنها
خسته از باغ و بهار نگران
خسته از دختر گل
به کف ناز تو دادم دل یک عمر نیاز
و به گهواره لبهایت نیز کودک حرف پرید از دل خواب
و چونان رعد خوروشید که آن
ای همه منتظران
این بهار است بهار
من بابت دو سه مسئله باید ابتدا توضیح بدم، شاید مهجور ترین و غریبانه ترین شاخه هنری در چهل سال گذشته این سرزمین مقوله ترانه سرایی است خوشحالم که با لاخره این جریان این اهرم فوق العاده موثر در انتقال حس و حال این مردم به نسل های بعد در این دوره داره جدی گرفته می شه، کتاب مرا به خانه ام ببر کوشش فوق العاده ای بود که باید خیلی سال ها پیش نسل ما انجام می داد و کوتاهی کرد که داره این نسل جبران می کنه .
آدم هایی مثل ایرج نشون دادن که پیامشون می تونه به سالها بعد از خودشون منتقل بشه و گریبان نسل دیگه ای رو بگیره و بغضشون در گلوی این نسل بشکنه و تبدیل به فریاد بشه که آثارش را در جامعه می بینیم. کتاب مرا به خانه ام ببر را که ورق می زدم دیدم که همه اون چیزهایی که ما می گفتیم و فکر می کردیم که انگار فقط به ما داره منتقل میشه بعد از سالها داره به آدم های دیگه در شرایط دیگه با حال و هوای دیگه با نوع زندگی دیگه همچنان به همون سبک و سیاق منتقل میشه و این قدرت کلام ایرج و امثال ایرج هستش که اگه خیلی بخواهیم گشاده رو باشیم شاید تعدادشون به چهار یا پنج نفر هم نرسه. خود ایرج از خیلی ها در این کتاب یاد می کنه که این سخاوت مندی ایرج هستش خود ش می دونه که خیلی ها در حد او و شهیار قنبری ، اردلان سرفراز و زویای نازنین نیستند.
جریانی که در اواخر دهه چهل بوجود اومد باعث شدکه این بچه ها تاثیرات متقابلی روی هم گذاشتند تا جایی که نقطه شروع روهمه گم کردند و مدتها بحث هستش که ترانه نوین ایران از کجا شروع شده و چه خوبه که کسی اشاره کرده که دنبال شروع نگردیم.
مسئله دیگه ای که باید به اون اشاره کنم این است که با تمام محدودیت هایی که برای شما وجود داره نفس کار شما بسیار ارزشمنده، برای آدمی که در ایران نیست و در غربتی ست که نمی تونه به اینجا برگرده. فقط جادوی کلام و هنر ایرج هست که این ارتباط را همچنان برقرار می کنه و زنده نگه می داره طوری که حس می کنیم ایرج کنار ماست و اینکه این شخص زنده است گو اینکه هنرمند زندگی فیزیکالش انچنان مطرح نیست، هنرمند در عرض جغرافیا و در طول تاریخ زندگی می کنه ، مرگ پایان هنرمند نیست اگر هنرمند هنرمند باشه فینالش مشخص نیست. آرزو می کنم ایرج سالها زنده باشه اما اگر زمانی چهره در نقاب خاک بکشه باز هم زنده است، اما تا شما زنده اید تا نسل های بعدی زنده هستند شعر ایرج مثل یک شریان قوی و پر شور وشر خون توی ذهن جوان های ما وجود داره.ایرج جنتی عطایی یکی از مفاخر بزرگ هنر ایران است .
آخرین بار که ایرج رادیدم ده دوازده سال پیش بود، من برای یک سخنرانی در مورد سینمای مردمی ایران پس از انقلاب به دعوت اکسفورد به لندن رفته بوم، در آن سفر یک شب میهمان ایرج بودم، در برخورد اول از دور که داشتم به ایرج نزدیک می شدم دیدم که اخوان ثالث تو خیابان ایستاده، هرچه نزدیک تر می شدم می دیدم که اخوان جوان و جوانتر میشه تا شد ایرج جنتی عطایی، فکر می کنم که برخورد اول را به راحتی میتونید حدس بزنید، در آغوش کشیدن و اشک ریختن و نگاهی به کهنسالی هم انداختن و مرور خاطرات جوانی در سپیدی موهایمان.
بعد از صحبت و گپ ایرج نشست پشت یک کامپیوتر، من گفتم ایرج با کامپیوتر شعر می نویسی؟ گفت: بله مگه شما هنوز با خودکار شعر می نویسید؟ یک لحظه احساس کردم ما خیلی عقب مانده ایم از تکنولوژی!
گفتم ایرج یعنی می شه با کامپیوتر شعر گفت؟ یعنی آدم ننویسه، پاک نکنه، خط نزنه؟ من هنوزم که هنوزه فکر می کنم که نمیشه، ولی خوب ایرج با کامپیوتر شعر می گه و اون احساس قوی تر از اون هستش که تکنولوژی بتونه مشکلی براش ایجاد کنه. در گفت گو هامون ایرج نکته ای رو گفت که من بسیار غمگین شدم، ایرج از من پرسید: مردم هنوز ما رو یادشونه؟ جوان ها میشناسن ما رو؟ متاسفم ، اما این اتفاق افتاده و این ابر ترانه سرا ها و هنرمندان فکر می کنن که فراموش شدن.
کار هنری کردن در شرایطی که ایرج زندگی می کنه کار بسیار ارزشمندیه، تئاتر کار کردن در تبعید در کشوری که فرهنگ و زبان مردمانش فرهنگ و زبان دیگریست، در اون فضا کار کردن ، و تئاتر و با زبان آنها کار کردن، در سالن های آنها اجرا کردن و آن مردم را به سالن های تئاتر کشاندن کاریه کارستان.
من و ایرج دو کار با هم کردیم که بابک بیات بسیار در اون موثر بود و یک وجه دیگه ای از ایرج را به من نشون داد، ترانه عروسک قصه من در فیلم شب آفتابی که بابک بیات ملودی فوق العاده ای روش گذاشته، جان کلام قصه من و فیلم در این ترانه بود اصلاً پیدا کردن چیزهایی مثل پولک مثل آینه طوطی مثل کفتر عشق با حال و هوایی که اون پرسوناژ ها داشتند اون آدم ها داشتند و اون قصه داشت بسیار عجین بود، ایرج اصلا ً در ترانه کم نمیذاشت، و واقعا ً به فیلم هایی که ایرج روشون ترانه میذاشت اعتبار می داد بدون اینکه بی ارزشی های فیلم ها دامن ترانه های ایرج را بگیره، فیلم هایی هم بودن که ایرج روشون ترانه گذاشته و فیلم های فوق العاده ای نبودن اما ایرج کارش و فوق العاده انجام داده، اینکه آدم قاطی سینمای اون موقع بشه بخصوص بخشی که بخش زیاد فرهیخته سینما نیست ولی ارزش های خودش خدشه ناپذیر بمونه بسیار مهمه، خیلی ها در اون دوره آمدند و روی فیلم ها ترانه گذاشتن اما قدشعرشون به اندازه قد اون فیلم اومد پائین.
فیلم دیگه ای که با ایرج کار کردیم ، فیلم فریاد زیر آب بود، داریوش اقبالی که بازیگر فیلم بود مدام ترانه می آورد برای فیلم، ترانه های خوبی هم می آورد، دو تا ترانه یادمه به من داد، یکی سروده شهیار قنبری بود یکی سروده اردلان سرفراز، " وقتی که گل در نمیاد سواری این ور نمیاد" ترانه شهیار بود و یکی دیگه "سال سقوط سال فرار سال گریز و انتظار" که سروده اردلان سرفراز عزیز بود، اما من همچنان دنبال یک ترانه بودم، بالاخره دست به دامن ایرج شدیم، ایرج اومد فیلم فریاد زیر آب رو دید، ایرج دید که ما یک دیالوگی داریم که با خواب و بیداری بازی میشه توی این دیالوگ، تو پرسوناژ مرد به زن میگه:" من همیشه خوابت و می دیدم ، بعد که تو رو دیدم دیدم همونی هستی که تو خوابم می دیدم و حالا دیگه قاطی کردم نمی دونم اول خودت و دیدم یا خوابت و دیدم" و ایرج گفت " همیشه خواب تو رو دیدن دلیل بودن من بود"
من در این دو کاری که با هم کردیم دیدم که ایرج تو کار به اندازه فیلم برداری که دو ماه با من کار کرده تو همون یکی دو روز کار کرده انرژی گذاشته نه به این دلیل که رفیق هم بودیم، به این دلیل که ایرج رفیق کارش بود.
من خیلی وقت ها تحت تاثیر ترانه های ایرج بودم، مثلا فیلم آوار، من موقع ساخت این فیلم شدیدا ً تحت تاثیر ترانه خونه ایرج بودم، ترانه ای که سالها پیش گفته شده بود و من سال 1363 تحت تاثیر اون ترانه آوارو ساختم، تا جایی که حتی من در آخرین صحنه فیلم دیالوگی که نوشتم و پلانی که گرفتم با تاثیر کامل از ترانه ایرج هستش که پیشنهاد می کنه دست به دست هم بدن و خانه رو بسازن! پس ببینید که یک ترانه چقدر می تونه تاثیر گذار باشه.
کلام آخر اینکه، بسیاری از خواننده ها ، با آهنگساز ها و ترانه سرا ها ساخته شدند. سهم ترانه سرا و آهنگساز را هرگز فراموش نکنید و از همین جا به ایرج جنتی عطایی سلام میگم ، شانه هایش را می بوسم،
و براش آرزوی سلامتی و سعادت و موفقیت همیشگی دارم.
سیروس الوند








نظرات0
Post a Comment
بازگشت >>