"تاثیر ترانه های ایرج جنتی عطایی بر روی مخاطب " احسان سلطانی
ش

این، نه نوشتهای مستقل پیرامون تأثیر ترانههای ایرج جنتیعطایی بر روی مخاطب، که نوشتهایست در پیوست با مقالهی دوست عزیز، روزبه بمانی، که در همین شمارهی وبسایت گل سرخ ترانه در باب تأثیر ترانههای ایرج جنتیعطایی بر روی مخاطب، منتشر شدهاست.
بدواً ضروریست سپاسی داشته باشم از این دوست عزیز نادیده، چه، حضور چنین مقالاتی آن هم در وبسایت یاران یک هنرمند، به خلق فضایی عاری از شائبههای هوادارانه میانجامد و وبسایت را از انگ یکسویهنگری مُبرّا میدارد.
از یک دو سه خردهی ریز و درشت این مقاله رد میشویم (مثلاً نام ترانهی شب شیشهای که به اشتباه محتاج ذکر شده است، و یا اغلاطی در متن ترانههای دریایی و باور کن، و یا اصطلاح ترکیبسازی که در مصراع که یک قصیده خواهشه به چشم نمیخورد و ایشان گویا ترکیبسازی را که یک اتفاق زبانیست با چیز دیگری –مثلاً تصویرسازی– اشتباه گرفتهاند، و یا به عزای دوری دستای ما را از تصاویر مورد علاقهی جنتیعطایی دانستهاند که گمان نمیبرم جنتیعطایی از این تصویر در ترانهی دیگری هم استفاده کرده باشد که نشاندهندهی علاقهاش به این تصویر باشد)، که اساساً هدف از نوشتهای که پیشروست، پرداختن به این خردههای ریز و درشت ِ بعضاً بخشودنی، که خواهناخواه وزن علمی ِ نوشته را میکاهند، نیست. هدف نوشتهای که پیش رو دارید، پرداختن به دو سه نکتهی اصلیتر مقالهی ایشان است. از مطالعهی مقالهی این دوست عزیز، به یک نکتهی کلی میرسیم، که مظنه، هدف اصلی ایشان از نگاشتن چنین مقالهای همین بودهاست. به نظر میرسد ایشان خواستهاند این نکتهی کلی را یادآوری کنند که هر چه سادگی و روانی یک اثر هنری (در اینجا، ترانه) بیشتر باشد، تأثیر آن بر مخاطب سریعتر و بیشتر است. خوب، این نکته صحیح است، و همانگونه که میدانیم هر چه بر پیچیدگیهای زبانی افزوده گردد و به عنوان نمونه، هر قدر از شگردها و ادواتی مانند آرکائیسم، سینتکس غیرمتعارف –و البته هنرمندانه–، ترکیبسازی و غیره استفاده گردد و هر چه از تخیل بیشتر بهرهگیری شود و در عرصهی تخیل هم، به عنوان نمونه، هر چه از تشبیه به سمت استعاره پیشروی بیشتری حاصل گردد، ترانه از سادگی و روانی دور گشته، به سمت پیچیدگی قرابت مییابد. اما این که در یک ترانه کدامیک از این شگردها به کار بسته شود و ترانه از چه میزان روانی یا پیچیدگی برخوردار باشد، مستقیماً به ذائقه و خواستهی ترانهسرا وابسته است. ایرج جنتیعطایی –ترانهسرای مورد بحث مقالهی ایشان– خود باید تعیین کند که ترانهاش چه گونهای از مخاطبین را در بر بگیرد و عامهپسند باشد یا خاصهپسند و یا به چه اندازه عامهپسندی و خاصهپسندی را در خود گنجانیده باشد. اما فارغ از این مسئله، ایرج جنتیعطایی چه در دورهی ترانهسرایی پیش از پنجاه و هفتش، و چه در دورهی ترانهسرایی در تبعیدش، هم عاشقانههای ساده و روان سروده است و هم عاشقانههای پیچیدهتر و سنگینتر. ستارههای سربی، چکاوک، بوسه بر ماه، شب نیلوفری، چیزی بگو، آخر قصه، شبگریه، خانه و خاطره، گریه نکن و برخی دیگر از عاشقانههای پس از پنجاه و هفت ِ جنتیعطایی، از منظر روانی یا پیچیدگی، تفاوت چندانی با دریایی و باور کن و شب شیشهای ندارند و از سویی، ترانههایی مانند تحمل کن، تندیس، وقتی تو گریه میکنی و ما رو دست کم نگیر گمان نمیبرم آنقدرها پیچیدهتر و پرتصویرتر از سبد، یاور همیشه مؤمن و شب آفتابی باشند. شخصاً به هیچ وجه صحیح و منطقی و مستند نمیبینم که ترانههای ایرج جنتیعطایی چه از منظر زبان و چه از دیدگاه تصویر، به دو بخش دیروزی و امروزی تقسیم گردد. به باور من، جنتیعطایی از همان خونه و بنبست و جنگل و علیکنکوری، تا همین روزنه و تحمل کن و صدام کردی، چه از دیدگاه زبان و چه از منظر تصویر، در اوج بودهاست و دیروز و امروزش از نظر کیفیت زبان و تخیل تفاوتی با هم ندارند و این نه به واسطهی درجازدن و تن به رکود سپردن، که به سبب رسیدن به منتهای ظرفیتی است که موسیقی پاپ میتوانسته در جامعهی دههی پنجاه تا هشتادی ِ ما داشته باشد. ترانههای جنتیعطایی را –اعم از عاشقانه، اجتماعی، اجتماعیسیاسی، سیاسی و یا انواع دیگر– از نظر زبان و تخیل اگر به سه دستهی ساده و متعادل و پیچیده تقسیم کنیم، بیشک هم در ترانههای دیروزش همهی این طبقهها رؤیت میشوند و هم در ترانههای امروزش و به باور من اغلب ترانههای دیروز و امروز وی در دستهی متعادل قرار میگیرند.
حال این که چرا ترانههای وی به یک اندازه از استحکام و پیچیدگی و یا روانی زبان و به یک میزان از سادگی و دشواری تصاویر برخوردار نبوده، بازمیگردد به روحیه و احساسات جنتیعطایی در زمان سرودن ترانههای مختلف، و به ضرس قاطع و با استناد به کارنامهی هنری جنتیعطایی، میتوان اذعان داشت که ایرج جنتیعطایی در همهی ترانههای دیروز و امروزش، خودش را رعایت کرده است و هیچگاه به بازار موسیقی تن نداده، و این که ترانههای وی در میان جماعت ِ ترانهیهنریدوست، مورد استقبال قرار میگیرد به سبب این است که وی میداند که رعایت کردن خودش در گرو هرچهکارآمدتر نمودن ِ ترانههایش است. وی بهتر از هر ترانهسرای دیگری میداند که چگونه ترانهسرایی کند تا هم خودش رعایت بشود و هم میان سطح زبان و سطح تصاویر و میزان احساسگرایی و میزان فرمگرایی از طرفی، و سطح سلیقهی مخاطبانش از طرف دیگر، تعادل برقرار گردد.
این را نیز نمیتوان نادیده انگاشت که هر ترانهسرایی –و به طور اعم، هر هنرمندی– خود سطح مخاطبانش را معین میسازد و باز نمیتوان کتمان نمود که شنوندگان ترانههای جنتیعطایی، برای ارتباط کامل برقرار کردن با همه و یا حداقل اغلب ترانههای وی، باید دستِکم از مبلغی دانش و هوش ادبی، و قدری حوصله برای اندیشهورزی برخوردار باشند.
ایشان در بخش دیگری از مقالهی خود، در پیوست با ترانهی ما رو دست کم نگیر، شروع این ترانه را نویدگر توجه جنتیعطایی به مخاطبان جوان امروز، میداند. اما معتقد است که ترانهسرا در ادامهی ترانه باز هم مسحور تصاویر ذهنی شده، مقدمات عدم موفقیت ترانه را در تأثیرگذاری بر مخاطب فراهم میآورد!
پرسش اول این است که مرز میان شروع ترانه و ادامهی ترانه کجاست و مخاطب مقالهی شما از کجا باید دریابد که شما به کدام ابیات ترانه شروع ترانه و به کدام ابیات ادامهی ترانه میگویید؟ از این که بگذریم، میان:
ما همونیم
که میتونیم
پشتبوم آفتابو با شبنم آبپاشی کنیم
ما رو دست کم نگیر
ما همونیم
که میتونیم
کف اقیانوسو با رنگینکمون کاشی کنیم
ما رو دست کم نگیر
که ترانه با آن آغاز میشود، و:
خواب گل سرشار عطر ِ
سرخ قصههای ماس
رو تن ستاره مُهر ِ
آبی رؤیای ماس
سر وعدهگاه ریتم و رنگ و رقص و روشنی
جای ترس نه
جای شک نه
جای تو نه
جای ماس
که در میانههای ترانه قرار دارد، و:
ما رو دست کم نگیر که کار گـُل کردن ما
توی فصل پنجم کویر تو
به یک شمارهس
ما رو دست کم نگیر که واپسین قصهی شب
قصهی تکرار رؤیاهای یک جنگل ستارهس
که بخش پایانی ترانهاست، چه تفاوتی از نظر میزان تأثیر بر مخاطب وجود دارد؟
میان شروع این ترانه و ادامهی این ترانه! چه اندازه تفاوت از نظر سادگی و پیچیدگی تصاویر وجود دارد که ایشان معتقدند بخش غیرآغازین ِ این ترانه به یکباره ترانه را به ورطهی عدم موفقیت از نظر تأثیرگذاری بر مخاطب کشاندهاست؟
در بخش دیگری از مقاله نیز اشاره داشتهاند که: چون اعتقاد دارم یک ترانه را پس از اجرا نمیتوان از سایر بخشهای دیگر مثل ملودی، تنظیم و اجرای آن تفکیک کرد نمیتوان بار موفقیت اثر را به دوش بخشهای دیگر انداخت. و این پرسش برای مخاطبان مقالهی ایشان پیش میآید که اگر ترانه را پس از اجرا نمیتوان از سایر اجزای سازندهی یک آهنگ جدا ساخت، پس چرا ایشان در سرتاسر این مقاله در باب ترانههای ایرج جنتیعطایی سخن میگویند بی که به موسیقی و صداهایی که این ترانهها را همراهی کردهاند بپردازند؟ و اگر نمیتوان ترانه را از موسیقی و اجرا جدا کرد، ایشان چگونه بدون ارزیابی موسیقی و اجرای آهنگ ما رو دست کم نگیر توانستهاند تشخیص بدهند که این ترانه در تأثیرگذاری موفق نبودهاست؟
بدواً ضروریست سپاسی داشته باشم از این دوست عزیز نادیده، چه، حضور چنین مقالاتی آن هم در وبسایت یاران یک هنرمند، به خلق فضایی عاری از شائبههای هوادارانه میانجامد و وبسایت را از انگ یکسویهنگری مُبرّا میدارد.
از یک دو سه خردهی ریز و درشت این مقاله رد میشویم (مثلاً نام ترانهی شب شیشهای که به اشتباه محتاج ذکر شده است، و یا اغلاطی در متن ترانههای دریایی و باور کن، و یا اصطلاح ترکیبسازی که در مصراع که یک قصیده خواهشه به چشم نمیخورد و ایشان گویا ترکیبسازی را که یک اتفاق زبانیست با چیز دیگری –مثلاً تصویرسازی– اشتباه گرفتهاند، و یا به عزای دوری دستای ما را از تصاویر مورد علاقهی جنتیعطایی دانستهاند که گمان نمیبرم جنتیعطایی از این تصویر در ترانهی دیگری هم استفاده کرده باشد که نشاندهندهی علاقهاش به این تصویر باشد)، که اساساً هدف از نوشتهای که پیشروست، پرداختن به این خردههای ریز و درشت ِ بعضاً بخشودنی، که خواهناخواه وزن علمی ِ نوشته را میکاهند، نیست. هدف نوشتهای که پیش رو دارید، پرداختن به دو سه نکتهی اصلیتر مقالهی ایشان است. از مطالعهی مقالهی این دوست عزیز، به یک نکتهی کلی میرسیم، که مظنه، هدف اصلی ایشان از نگاشتن چنین مقالهای همین بودهاست. به نظر میرسد ایشان خواستهاند این نکتهی کلی را یادآوری کنند که هر چه سادگی و روانی یک اثر هنری (در اینجا، ترانه) بیشتر باشد، تأثیر آن بر مخاطب سریعتر و بیشتر است. خوب، این نکته صحیح است، و همانگونه که میدانیم هر چه بر پیچیدگیهای زبانی افزوده گردد و به عنوان نمونه، هر قدر از شگردها و ادواتی مانند آرکائیسم، سینتکس غیرمتعارف –و البته هنرمندانه–، ترکیبسازی و غیره استفاده گردد و هر چه از تخیل بیشتر بهرهگیری شود و در عرصهی تخیل هم، به عنوان نمونه، هر چه از تشبیه به سمت استعاره پیشروی بیشتری حاصل گردد، ترانه از سادگی و روانی دور گشته، به سمت پیچیدگی قرابت مییابد. اما این که در یک ترانه کدامیک از این شگردها به کار بسته شود و ترانه از چه میزان روانی یا پیچیدگی برخوردار باشد، مستقیماً به ذائقه و خواستهی ترانهسرا وابسته است. ایرج جنتیعطایی –ترانهسرای مورد بحث مقالهی ایشان– خود باید تعیین کند که ترانهاش چه گونهای از مخاطبین را در بر بگیرد و عامهپسند باشد یا خاصهپسند و یا به چه اندازه عامهپسندی و خاصهپسندی را در خود گنجانیده باشد. اما فارغ از این مسئله، ایرج جنتیعطایی چه در دورهی ترانهسرایی پیش از پنجاه و هفتش، و چه در دورهی ترانهسرایی در تبعیدش، هم عاشقانههای ساده و روان سروده است و هم عاشقانههای پیچیدهتر و سنگینتر. ستارههای سربی، چکاوک، بوسه بر ماه، شب نیلوفری، چیزی بگو، آخر قصه، شبگریه، خانه و خاطره، گریه نکن و برخی دیگر از عاشقانههای پس از پنجاه و هفت ِ جنتیعطایی، از منظر روانی یا پیچیدگی، تفاوت چندانی با دریایی و باور کن و شب شیشهای ندارند و از سویی، ترانههایی مانند تحمل کن، تندیس، وقتی تو گریه میکنی و ما رو دست کم نگیر گمان نمیبرم آنقدرها پیچیدهتر و پرتصویرتر از سبد، یاور همیشه مؤمن و شب آفتابی باشند. شخصاً به هیچ وجه صحیح و منطقی و مستند نمیبینم که ترانههای ایرج جنتیعطایی چه از منظر زبان و چه از دیدگاه تصویر، به دو بخش دیروزی و امروزی تقسیم گردد. به باور من، جنتیعطایی از همان خونه و بنبست و جنگل و علیکنکوری، تا همین روزنه و تحمل کن و صدام کردی، چه از دیدگاه زبان و چه از منظر تصویر، در اوج بودهاست و دیروز و امروزش از نظر کیفیت زبان و تخیل تفاوتی با هم ندارند و این نه به واسطهی درجازدن و تن به رکود سپردن، که به سبب رسیدن به منتهای ظرفیتی است که موسیقی پاپ میتوانسته در جامعهی دههی پنجاه تا هشتادی ِ ما داشته باشد. ترانههای جنتیعطایی را –اعم از عاشقانه، اجتماعی، اجتماعیسیاسی، سیاسی و یا انواع دیگر– از نظر زبان و تخیل اگر به سه دستهی ساده و متعادل و پیچیده تقسیم کنیم، بیشک هم در ترانههای دیروزش همهی این طبقهها رؤیت میشوند و هم در ترانههای امروزش و به باور من اغلب ترانههای دیروز و امروز وی در دستهی متعادل قرار میگیرند.
حال این که چرا ترانههای وی به یک اندازه از استحکام و پیچیدگی و یا روانی زبان و به یک میزان از سادگی و دشواری تصاویر برخوردار نبوده، بازمیگردد به روحیه و احساسات جنتیعطایی در زمان سرودن ترانههای مختلف، و به ضرس قاطع و با استناد به کارنامهی هنری جنتیعطایی، میتوان اذعان داشت که ایرج جنتیعطایی در همهی ترانههای دیروز و امروزش، خودش را رعایت کرده است و هیچگاه به بازار موسیقی تن نداده، و این که ترانههای وی در میان جماعت ِ ترانهیهنریدوست، مورد استقبال قرار میگیرد به سبب این است که وی میداند که رعایت کردن خودش در گرو هرچهکارآمدتر نمودن ِ ترانههایش است. وی بهتر از هر ترانهسرای دیگری میداند که چگونه ترانهسرایی کند تا هم خودش رعایت بشود و هم میان سطح زبان و سطح تصاویر و میزان احساسگرایی و میزان فرمگرایی از طرفی، و سطح سلیقهی مخاطبانش از طرف دیگر، تعادل برقرار گردد.
این را نیز نمیتوان نادیده انگاشت که هر ترانهسرایی –و به طور اعم، هر هنرمندی– خود سطح مخاطبانش را معین میسازد و باز نمیتوان کتمان نمود که شنوندگان ترانههای جنتیعطایی، برای ارتباط کامل برقرار کردن با همه و یا حداقل اغلب ترانههای وی، باید دستِکم از مبلغی دانش و هوش ادبی، و قدری حوصله برای اندیشهورزی برخوردار باشند.
ایشان در بخش دیگری از مقالهی خود، در پیوست با ترانهی ما رو دست کم نگیر، شروع این ترانه را نویدگر توجه جنتیعطایی به مخاطبان جوان امروز، میداند. اما معتقد است که ترانهسرا در ادامهی ترانه باز هم مسحور تصاویر ذهنی شده، مقدمات عدم موفقیت ترانه را در تأثیرگذاری بر مخاطب فراهم میآورد!
پرسش اول این است که مرز میان شروع ترانه و ادامهی ترانه کجاست و مخاطب مقالهی شما از کجا باید دریابد که شما به کدام ابیات ترانه شروع ترانه و به کدام ابیات ادامهی ترانه میگویید؟ از این که بگذریم، میان:
ما همونیم
که میتونیم
پشتبوم آفتابو با شبنم آبپاشی کنیم
ما رو دست کم نگیر
ما همونیم
که میتونیم
کف اقیانوسو با رنگینکمون کاشی کنیم
ما رو دست کم نگیر
که ترانه با آن آغاز میشود، و:
خواب گل سرشار عطر ِ
سرخ قصههای ماس
رو تن ستاره مُهر ِ
آبی رؤیای ماس
سر وعدهگاه ریتم و رنگ و رقص و روشنی
جای ترس نه
جای شک نه
جای تو نه
جای ماس
که در میانههای ترانه قرار دارد، و:
ما رو دست کم نگیر که کار گـُل کردن ما
توی فصل پنجم کویر تو
به یک شمارهس
ما رو دست کم نگیر که واپسین قصهی شب
قصهی تکرار رؤیاهای یک جنگل ستارهس
که بخش پایانی ترانهاست، چه تفاوتی از نظر میزان تأثیر بر مخاطب وجود دارد؟
میان شروع این ترانه و ادامهی این ترانه! چه اندازه تفاوت از نظر سادگی و پیچیدگی تصاویر وجود دارد که ایشان معتقدند بخش غیرآغازین ِ این ترانه به یکباره ترانه را به ورطهی عدم موفقیت از نظر تأثیرگذاری بر مخاطب کشاندهاست؟
در بخش دیگری از مقاله نیز اشاره داشتهاند که: چون اعتقاد دارم یک ترانه را پس از اجرا نمیتوان از سایر بخشهای دیگر مثل ملودی، تنظیم و اجرای آن تفکیک کرد نمیتوان بار موفقیت اثر را به دوش بخشهای دیگر انداخت. و این پرسش برای مخاطبان مقالهی ایشان پیش میآید که اگر ترانه را پس از اجرا نمیتوان از سایر اجزای سازندهی یک آهنگ جدا ساخت، پس چرا ایشان در سرتاسر این مقاله در باب ترانههای ایرج جنتیعطایی سخن میگویند بی که به موسیقی و صداهایی که این ترانهها را همراهی کردهاند بپردازند؟ و اگر نمیتوان ترانه را از موسیقی و اجرا جدا کرد، ایشان چگونه بدون ارزیابی موسیقی و اجرای آهنگ ما رو دست کم نگیر توانستهاند تشخیص بدهند که این ترانه در تأثیرگذاری موفق نبودهاست؟
احسان سلطانی
نابستان 1385








ÙØ¸Ø±Ø§Øª1
سلام
تست
تست
Post a Comment
بازگشت >>