« ترانه چكاوك » .. مرقع سازي ( سرهم بندي ) بازيگوشانه يا ايدئولوژيك؟
اميرمرزبان
« ترانه چكاوك » يكي از سروده هاي تقريبا متاخر « ايرج جنتي عطايي » است. جنتي در اين اثر با زاويه ديد اول شخص به ديالوگ و گفتگو با مخاطب دوم شخص خاص خود و يا مخاطب عام ترانه مي نشيند تا با همزاد پنداري ، وي را در جريان آنچه درونش مي گذرد قرار دهد. در نگاه نخست به بررسي رويكردهاي بيروني شعر مي پردازد. شعر با ساختاري پرسشگرا مخاطبي را در پيش روي ما تصوير مي كند كه حضور ملموس عاشقانه در ذهن شاعر دارد اما آنچه در ميان او و ترانه سرا مي گذرد حاكي از جدايي است... يا التماس و التجاي عاشقانه به ماندن ... يا طلب ماندن يا بخشش است تا آنچه در ميانه راه شعر با آن مواجه مي شويم و معناي آن پاييز يك عشق ، دلسردي و حتي پايان آن است ، اتفاق نيفتد. اينگونه روايات عاشقانه در بسياري از شعرها و ترانه هاي روزگار ما و روزگاران پيشين به فراواني ديده مي شود. همينطور در آثار جنتي عطايي نيز بخش عمده اي از مضامين و سروده هاي وي را در بر مي گيرد. پس در نقد و بررسي اين اثر به صورت ابتدايي بايد گفت كه ما با اثري از لحاظ مضمون و زبان تكراري و د ِ مده مواجه هستيم. اما به راستي اين شعر شايسته تعبيري اين چنين است؟
من در گفتگو با بسياري از ترانه سرايان و شاعران و حتي مخاطبان عمومي اين شعر ، با حسن نظر و استقبال مخاطبان اين شعر مواجه شدم و گاه براي خودم باعث تعجب بوده كه چطور يك ترانه اقبال عمومي پيدا مي كند.
وقتي براي خوانش ها و شنيدن هاي نخست به ترانه رجوع مي كنم ، خود و مخاطبم را در سيطره و محاصره گروهي كلماتي سردرگم مي بينم كه نه مراعات النظير نه استعاره ، نه ايهام و نه تشبيهاتي آن چناني در آنها به كار رفته است. حتي تشخص بخشي به خورشيد و چكاوك هم تا حدودي دم دستي و خطابي بوده است. پس راز اين ترانه چيست و ما از كدام منظر بايد به كشف اين ترانه برويم؟
از سويي با كمترين تشبيه سازي و حتي توصيف در اين ترانه مواجه هستيم و از سويي تناقض هاي اين متن ، ما و ذهنمان را به چالش مي كشاند. به راستي ، جنتي افت كاري پيدا كرده و در پايان شاعري است يا صرفا ملودي جذاب و صدا و تسلط خواننده ، من و شما را جذب مي كند؟ پاسخ اين پرسش ها را در كدام بخش بايد ديد؟
هرچند معضل ذكر شده در كار بسياري از ترانه سرايان و شاعران امروز مخصوصا نحله هاي مدرن و پسامدرن به كرات ديده مي شود و دفاع اين دسته هاي هنري اين است كه متن و آنچه از آن بر مي آيد و ديده مي شود را به جلوه در ديدگاه هاي گوناگون مخاطبان مي گذاريم اما اين ساده انگاري پاسخ پرسش نيست. اين ترانه و ترانه هايي از اين دست باعث مي شود ما به ديدگاه و ساحلي ديگر از درياي شهود و خلاقيت دست يابيم كه ما را به دنياي نو و بديع رهنمون مي سازد. قصدم از نوشتن سطرهاي بعد توجيه اين اثر و آثاري مشابه آن و حتي دفاع يا رد آنها نيست بلكه تشابهي است كه بين مضمون و فرم چكاوك با يكي از روش هاي نوي انديشه و خلاقيت مي بينيم و آن چيزي نيست جز روش BRICOEUR يا مرقع كاري؛ در معناي لغوي اين اصطلاح در زبان فارسي ، با تفسير و تصوير خوبي مواجه نيستيم چرا كه ترجمه فارسي آن « سرهم بندي » مي باشد اما ما در عصر مرقع كاري " عبارتي از داريوش شايگان " به سر مي بريم. در اين عصر ، خواه ناخواه انسان با حضور " ديگري" در صورت ها و قالبهاي گوناگون مواجه است كه با هر عصر و ريشه اي در افق تفكر انسان حاضر است و ذهنيت وي را تعالي مي بخشد. در روزگار ما ، مرقع كاري شيوه اي براي ساخت و تركيب شخصيت هاي چندگونه و مركب ماست. در مرقع كاري ، در واقع عنصري شبيه آنچه سورئاليست ها ( مخصوصا آندره برتون با الهام از هگل ) تصادف عيني " Hazard Objective " مي ناميدند ، وجود دارد. مرقع كاري ضمن بازي با اشياء هنري ، روشهاي مختلف فكر و تامل و عناصر گوناگون قدسي ، اقليم هاي جديد هستي را شكل مي دهد. اقليم هايي كه هر چند جنبه شخصي و فردي دارند از تكه ها و پاره هاي گوناگون تشكيل مي شوند و امكانات ما را براي انتخاب افزون مي كنند. از حال و هواي فرهنگي به حال و هوا و زمينه فرهنگي ديگري و از حافظه هاي تاريخي گوناگون توشه برمي گيرد و روح و ذهن خود را سيراب مي سازد و غنا مي بخشد ، مي تواند به شيوه و سليقه خود ميان آنها تركيب ايجاد كند و هر فضايي را كه به تصور مي آيد خلق كند. حتي برخي شاگردان استراوس و يونگ معتقدند هنر مدرن به دليل همين شرايط بينابين ، توانايي خلق هر صورت و شكل قابل تصوري را دارد. گسترش و تداوم صورتهاي گوناگون و انعكاس ميان ساختاري آنها نيز ، زمينه اي بي همتا براي تجربه فراهم مي كند اما اين آگاهي كه مي توان آن را به پذيرش و شمول همه سطوح بينشي تعبير كرد در صورتي ميسر است كه ارتباط عمودي با معناهاي گوناگون اثر ايجاد كند زيرا ارتباط افقي ممكن است به خلق تركيب هاي جديد و ساخت هيولاهاي ترسناك منجر شود و نيز ممكن است به ايدئولوژي سازي از اشكال مختلف اعتقادات سنتي و كهن برسد يا باورنكردني ترين انحراف ها و التقاط هاي هنري را موجب شود. پس چه بايد كرد؟
داريوش شايگان در كتاب افسون زده گي جديد كه بخش هايي از نظريه بالا هم از همان جا نقل شده است مرقع سازي را به دو گونه تقسيم مي كند :
اول مرقع سازي و سرهم بندي بازيگوشانه و دوم مرقع سازي و سرهم بندي ايدئولوژيك. تفسير نوع اول همه امكاناتي است كه عناصر گوناگون فرهنگي در اختيار ما مي گذارد و ما مي توانيم دنياهاي بديع و زيبا همچون هويت چندگانه انسان معاصر ايجاد كنيم. شيوه دوم نيز با توسل به انواع تركيب ها ، معجون هاي انفجار آميز خلاقانه و بي نهايت دقيق خلق مي كند. پس امكان انتخاب ما بسيار گسترده است و طيفي از رنگ ها و موضوعات گوناگون در اختيار ماست كه با استفاده از آنها مي توانيم اشكال متنوع خلق كنيم به شرطي كه تا زمانيكه در ساختارهاي افقي حركت كنيم دچار معضل عمده اي نشويم و اين دقيقا مهمترين نقطه تمايز بين مرقع سازي ايدئولوژيك و سر هم بندي بازيگوشانه است. زيرا در اولي ، روند متن به صورت عمودي است و در ديگري از ساختار افقي استفاده مي كنيم. اگر در ارتباط عمودي متن و آثار هنري با جهش ها و انفجارهاي ذهني روبرو شويم ، مواجهه با هر متن و اثر هنري به سخت ترين كار دنيا تبديل مي شود زيرا تصميم گيري درباره نوع و ديدگاه هاي اثر و حتي نقد آن مستلزم توجه به هر دو جنبه است.
به شعر باز مي گرديم. مي بينيم كه با بخشي از رويكردهاي نظريه مرقع سازي ، اين شعر مي تواند به بياني پويا و هنرمندانه از محيط مبدل شود و با بخشي ديگر به يك شوخي دلقكانه يا افتضاح ادبي. مهم اين ديدگاه است كه ما بين روندهاي افقي و عمودي صرفا به بررسي نوسازي و خلق ثانيه هاي فكري و ذهني كه اثر در ذهن مان مي سازد بپردازيم و وراي آن را ببينيم. مثل پارادوكس هاي رفتاري ميان بندها و حساميزي كه ايجاد مي كند.
گريه نمي كنم ، نرو.
آه نمي كشم بشين.
حرف نمي زنم ، بمون.
بغض نمي كنم ببين.
يا جدايي و گسست عمودي تقريبا كامل هر بند شعر از بندهاي دگر. هر چند نخ نامرئي ذهن ترانه سرا كه همان فضاي التجا و التماس عاشقانه است اينهمه دنياهاي دور را به هم پيوند مي دهد.
بحث درباره زبان و مفهوم در اين ترانه خود مجالي ديگر مي طلبد كه از حوصله و موضوع اين نوشته خارج است اما فقط مي توان به اين نكته بسنده كرد كه يكي از راه هاي نجات اين ترانه و ترانه هاي ديگر اين روزگار ، يكدستي زبان است كه به كمك شاعر مي آيد و با واژگاني همسو و هم فضا به جنگ بازيگوشي هاي افقي متن برود و در نهايت به نخ هاي نامرئي عمودي شعر ، نخي ديگر براي پيوند اضافه كند. اين درسي است كه شايد خيلي از شاعران امروز فراموش كرده اند. الحق جنتي به خوبي از عهده آن ، نه در اين اثر كه در بسياري از آثار خود بر مي آيد هر چند ممكن است اين زبان شامل ديوانه كننده ترين تركيبات و سرهم سازي ها يا بديع ترين خلق ها باشد. تصميم درباره نوع اين مرقع سازي و قوت و ضعف آن را به عهده خواننده فهيم اين متن و شنونده- خواننده ترانه چكاوك مي گذارم كه با بصيرت خود كشف كند كه با يك متن منحط ، پوچ و ولنگار مواجه است يا يك اثر بديع و يك ساختار محكم ادبي. نكته اين است بكوشيم عظمت در نگاه ما باشد. اين عظمت ناشي از درك و شعور و فهم و واقع گرايي و عدم تعصب مخاطب فرهيخته اثر ادبي است آنگاه درك دنياهاي ذهني ديگران براي ما آسان تر مي شود و راحت تر مي توانيم در افق مرزهاي گوناگون به بررسي ذهن هنرمند بپردازيم.
يا عشق
اميرمرزبان
فروردين 86








بازگشت >>