"چقدر به دركِ دلشوره هاي خياليِ تو نزديكه"
آزاده بخشی
( فقط خانوم ها بخوانند لطفا ! )

تو رُ مي شناسم اي شبگرد عاشق ،
تو با اسم شب من آشنايي
از اندوه تو و چشم تو پيداست ،
كه از ايل و تبار عاشقايي ...

عواطف زنانه خيلي پيچيده تر از اونه كه مردها به راحتي بتونن بشناسنش ! تا حالا شده از خودت بپرسي كه چن تا مرد ميشناسي كه احساسات زنانه تو رُ بفهمن ؟
مي دوني چيه ؟ اونقدر تعدادشون كمه كه مي توني بشماريشون ! ولي يه چيزي رُ مطمئني، اونم اينه كه تو اين تعداد (حالا مهم نيست نفر چندم ) اسم ايرج جنتي عطايي حتماً هست !
زنانگي ترانه هاي جنتي اونقدر حقيقي و قابل لمسه كه حتي با اينكه يه مرد اونو نوشته به اكثر مردها حس همذات پنداري رُ نمي ده ، آخه مگه چن تا مرد مي توني پيدا كني كه وقتي از آشپزخونه حرف مي زني جاي اينكه احساس گرسنگي بهشون دست بده ، بفهمن كه تو داري از دلتنگيات صحبت مي كني ؟
هيچ وقت شده توي تنهايي هات دور خودت و احساساتي كه دليل روشني براي غمگين بودن يا شاد بودنشون نداري پيله ببندي ؟
هيچ مردي ( حداقل كمترين مردي) مثل يه زن نمي دونه گريه هاي بي بهونه يعني چي؟ نمي دونه توي خونه راه رفتن و لمس همه چيزايي كه شكلي از انجماد خاطره ها ن چه مفهومي مي تونه داشته باشه ؟ نمي دونه كه گاهي وقتها كه داد مي كشي و دعوا راه ميندازي ، دليلش حتماً اين نيست كه تو از چيزي عصباني هستي ، شايد تنها علتش اينه كه مي خواي مردي كه همراهته بهت يادآوري كنه هميشه كنارت مي مونه و حتي وقتهايي كه ناراحت يا بداخلاقي تو رُ دوست داره !
و چقدر قشنگ جنتي عطايي همه اينها رُ مي فهمه !
اونقدر زنانگي ترانه هاي استاد لطيفه كه حتي تو رُ كه زن بودنت رُتــوي كشاكش بي رحمي هاي اين دنياي قدرت طلب فراموش كردي ، به ياد احساسات سرپوش گذاشته ات مي ندازه ، ترانه سرايي كه مي دونه تا پروانه شدن راه سخت پيله بستن توي دستاي يك زنه !

چقدر قصه حسادت هاي شيرين عاشقانه تو رُ خوب باور كرده اونجايي كه مي گه :

از خوابِ قصه بلند شو ! اسبِ چوبيتُ رها كن !
ماه پيشوني مالِ قصه س! مردِ من ، من و صدا كن !

چقدر جنس ايثار تو رُ خوب مي شناسه :

اگه از افسانه دورم ، اگه ماه پيشوني نيستم
اگه با زمين غريبه ، اگه آسموني نيستم
مي تونم يه سايه باشم ، براي يه خوابِ شيرين
مي تونم نوشدارو باشم براي يه لحظه تسكين ...

چقدر به درك دلشوره ها ي تو نزديكه :

خوابم يا بيدارم ؟ تو با مني ، با من
هم راه و هم سايه ، نزديكتر از پيرهن !
باور كنم يا نه ، هرم نفسهات ُ ؟
ايثار تن سوز نجيبِ دستات ُ ؟

چقدر لهجه عواطف التيام بخش تو رُ بلده :

بذار سر روي سينه م ، گريه سر كن
از اون شب گريه هاي تلخ هق هق
بذار باور كنم يه تكيه گاهم ،
براي غربت يه مرد عاشق !

و چقدر خوب مي فهمه كه تو، توي فرصت تنهايي هات ، عاشق تري و دلتنگ تر :

چه عذابي داره بي تو ، تنِ سنگ فرشا رُ شستن
واسه گم كردن لحظه ، دل به آشپزخونه بستن !

از اين دست مثالها توي ترانه هاي جنتي عطايي فراوونه ، با خوندن ترانه هاش كه مكتوبن يا شنيدن بسياري كه همراه موسيقي هستن شگفت زده تر از اوني مي شم كه بگم ايرج جنتي عطايي حس زنانه رُ فقط خوب مي فهمه ، چرا كه اونقدر در بيان اين عواطف استادانه عمل مي كنه كه تو يادت مي ره اين ترانه ها رُ يه مرد نوشته !
ترانه آشپزخونه جنتي عطايي حقيقتاً من رُ به ياد خودم آورد ، طوري كه احساس كردم بايد يه ترانه با همين مضمون بنويسم ، جالب تر اينه كه وقتي بيت ترجيع ترانه رُ نوشتم ديگه نتونستم ادامه بدم تا دو سال بعد كه همه ترانه رُ در عرض بيست دقيقه نهايتاً توي يه كافي شاپ وقتي به انتظار دوستي نشسته بودم نوشتم ، به همه كاستي هاي اين ترانه واقفم ولي دلم نيومد واسه اينكه توي وزن درست تر جا بدمش حرفامو سانسور كنم اونم با علم به اينكه اين ترانه (حداقل اينجا يعني داخل ايران عزيزمون) قابليت اجرا نداره !
استاد اين جسارت رُ به من ببخشن كه با وجود تمام نقصان هايي كه در اين ترانه هست اونو به شما تقديم كنم :

آشپزخونه

توي آشپزخونه انگار تنها مونديم من و ظرفا
توي آيينه بشقاب ، عكس يه دختر تنها !
راه مي افتم توي خونه ، از اتاق تا تهِ راهرو
كاش خودت رُ اينجا داشتم ، نه تو هر قاب عكسي از تو !
كاش مي شد لباساتُ من مي شستم ، اتو مي كردم
روزا دنبالِ جورابات ، تو اتاقا رُ بگردم !
واسه برگشت ِ تو ، آينه ، منتظر با من بمونه
ساعتِ اومدنت رُ حتي زنگِ در بدونه !

چي مي شد اين منِ ساده ، توي خونه تو باشه ؟
واسه تو چايي بريزه ، واسه تو بشينه ، پاشه !

كاش مي شد براي شامت هرچي دوس داشتي مي پختم
وقتي مي رسيدي از كار ، دردامو به تو مي گفتم !
بي تو هر لحظه عذابه توي اين خونه تاريك
اسم خوبتُ نوشتم ، روي آينه با يه ماتيك !
اينجا سوت ِ بي صدايي واسه من آواز مي خونه
قلب من داره مي ميره ، هيشكي اين و نمي دونه !

چي مي شد اين منِ ساده توي خونه تو باشه؟
واسه تو چايي بريزه، واسه تو بشينه ، پاشه !




آزاده بخشی دوست و همکار نازنینم یادداشتی نوشته است که وظیفه می دانم در همین سایت قرارش دهم. و لازم می دانم در همین فرصت از آزاده عزیزم و تمام یاران و همراهان این نشریه برای تمام مهرورزی هایشان تشکر کنم. با این امید که تبادل آراء و عقاید را بر تهاجم اندیشه ها برتری بخشیم.

ترانه آزادی

سلام آقای قنبری!
شاید می بایست این نامه در سایت خودتان گذارده می شد، چرا که به شما نوشته ام. اما ترجیح دادم در همین سایت گل سرخ ترانه (که مقاله شماره قبل را از این جا خواندید) و مربوط به هواداران ایرج جنتی عطایی ست، بگذارم تا کسی را دچار سوء تفاهم نکنم و سبب دلخوری نشوم.
عکس العملتان عجیب بود. بسیار عجیب!
تا جایی که یادم هست ، " ترانه آزادی " ِ عزیز ، از من خواست تا مقاله ای در باب زنانگی در شعر جنتی عطایی بنویسم و من نیز چنین کردم. اختصاصاً مقاله ای نوشتم از روی احساس و نه از روی دانش ادبی، چراکه نخواستم ( شما حتماً می خوانید نتوانستم! )، آن درک عمیق از حس لطیف زنانه را در شعر یک ترانه سرای مرد ، صرفاً با نگاه نگارش شاعرانه و صنایع بدیع ادبی بکار گرفته در آن ببینم.
بسیار فراتر از تعهد یک شاعر به شیوه صحیح نگارش بود!
اما علت یک چیز را نفهمیدم. و آن جبهه گیری شما و هوادارانتان بود! چون به هیچ وجه به خاطر ندارم که حتی کلمه ای از شما ( چه در مدح و چه در ذم) نوشته باشم.
برای چه می نوشتم؟ مطلب مربوط به استاد ایرج جنتی عطایی بود.
هرچند که شما نیز در این مورد ( القاء حس زنانگی در شعر) تجربه های بسیار روشنی دارید اما آن مقاله تنها به او مربوط بود.
آقای قنبری، من نیز یکی از هواداران شما هستم. نه تنها شما که همه ترانه سرایانی که بهتر از من ترانه می نویسند!
موضوع خصومت نیست که هیچ، بلکه عشق است!
عشق به شما آقای استاد به آقای جنتی عطایی به اردلان سرفراز گرامی ، به زویا زاکاریان عزیز و بسیار ترانه سرایان تبعیدی هنرمند و بسیار هنرمندان ترانه سرا در داخل ایران و به قول شما ترانه سرایان مکتبی!
و آن مطلب اگر در سایت یاران جنتی عطایی بود تنها به علت ارتباط موضوع سخن با مخاطبانش بود. خاص یک نفر بود و در مکان خاص او نوشته شد و این هیچگونه تضادی با شما یا داشتن مطلب در سایت شما ندارد، حتی این موضوع هیچ تضادی که نه، کلاً هیچ ربطی به ترانه نویسی من ندارد!
از شما شنیدم : وقتی که حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد.
آیا تعیین تکلیف برای دیگران بی احترامی به حق آزادی آنها نیست؟
امیدوارم روزی این افتخار را داشته باشم که در سایت شما مقاله ای بگذارم ، نه اینکه تنها اسمم در لیست کامنت ها ثبت شود. و بسیار متأسفم برای هواداران هر دو گروه که با هم دشمن شده اند غافل از آنکه بت های آنان دوست یکدیگرند!
دلم می سوزد برای عشق هایی که به بی تفاوتی یا حتی بدتر، به دشمنی می انجامند.
به گمانم سال 80 بود که من با راهنمایی های بی دریغ یغما گلرویی عزیز ترانه آموختم. برای صبوری اش در آموزش بسیار احترام قائلم که هم او بود که تأمل را نیز به من آموخت و بی غرضی را.
که می توانست مغرضانه سر باز زند ، چراکه بالاخره دست زیاد می شود و از این حرفها ...
می خواستم بدانم ترانه سرای مورد علاقه اش کیست و پاسخش شما بودید. شهیار قنبری!ایرج جنتی عطایی!
و حالا امروز وقتی هم کلام می شویم دلم می گیرد برای آن علاقه از بین رفته که نه ، اما کمرنگ شده! آنهمه خصومتی که از جانب شما سرازیر شد و به چه علت ، معلوم نشد که نشد!
بهانه دزدی وازه ها آنقدر نخ نما و لوث بود که نگرفت.
ما (مخصوصاً همه ما که عامه مردم را گفته باشم) صاحب هیچ وازه ای نیستیم که اگر بودیم امروز هیچ کسی اصلاً اجازه حرف زدن نداشت چراکه هر کلمه از قبل اختراع شده بود و به شخص خاصی تعلق داشت!
همه ما از هنرمندان پیش از خود وام گرفته ایم. شما هم بسیار از این نمونه ها دارید. نه تنها شما که جنتی عطایی نیز و بقیه دوستان هم به همین ترتیب و این چیزی از اثبات نبوغ هنری شما کم نمی کند. این یک سیر طبیعی ست . نه وازه های مشترک که حتی سوزه های یکسان، و چه عیبی دارد را نمی دانم.
مانند ترانه آشپزخانه من که به آن اشاره شد و قبل ازگوشزد طرفدارانتان ، خودم در مقاله ای که در همان باب بود در موردش نوشتم که یک الهام از ترانه استاد جنتی عطایی ست و با علم به همه کاستی هایش به خود ایشان تقدیم می گردد!
خود را شایسته هیچ سرزنشی نمی دانم!
آقای قنبری، لطفاً کمی عشق بورزید!
آزاده بخشی

بهمن 85


 


Home Page

Articles

Poems

Interview

Yadman

News

Archive

Archive

پیام ها

Copyright 2005-2006 Golesorkhetaraneh.com,
Contact : info@golesorkhetaraneh.com