
"چشم کسي بينا تر است که انشاي جهان را با زبان خودش ترجمه کند"
کوروش سمیعی
((از غرب تا به شرق
پرواز کرد تيرو تا پر به خون نشست
در خون تپيد صيد و رها گشت
از آشيانه اش از اوج شاخسار))
نصرت رحماني_آشيانه
اينکه محيط پيرامون ما و جهاني که در آن زندگي مي کنيم تا چه اندازه تاثير بر انديشه هاي ما دارد و يا اينکه ريشه تنهايي ما که از کسالت بار ترين فصل تاريخ بشري نقب به جهان زده در کدام بعد خلوت و تفکرات ما جاري و ساري بوده و هست همواره به پرسشي بدل شده که ريشه در فلسفه چيستي و چرايي هنر دارد. زندگي هنر مندان و آفرينشگران جهان غرق در فراز و نشيب است و موفق ترين هنرمندان تاريخ معاصر جهان طيفي بودند که به جاي آنکه در تک بعد گرايي خيالات و عوالم خود غرقه شوند نگاه کردند جهان را با تمام ابعادش. تاريخ را که ورق بزنيم متوجه بسياري ازين روي کنش ها خواهيم شد رنسانس از افراط رمانس در شرق پديد مي آيد و يک باره تمام جهان را معطوف خود مي کند و انقلاب ادبي جهان را نطفه مي بندد. ديگر کسي براي ابراز يک حس رمانس تمام خودرا معطوف جمله اي نمي کند و بشر مي آموزد "گفتن و شرح دادن اميال دروني گاه با منطق و دوري از افراط به مراتب کار ساز تر از چنگ زدن به زلف معشوقه و جام نوشيدن به ياد هم آغوشيست". ادبيات جهان وامدار انديشه آفرينشگرانيست که جهان را ديده و فرياد زدند تا اينکه معطوف به نقطه اي شوند که هماره اش چيزي جز يک جريان هميشگي باشد که آن رويکرد ميتوان نقطه اي براي بعديک کردن عشق باشد. عشق با ابعادي بي انتها که موتيف ميشود در زاده هنرمند تلفيق مي شود و به تابلويي مانند ميشود که نقاشش گويي تمام اسرار بشر را در لحظه اي نقش بسته و در گونه اي که آفريده. خواه مجسمه اي باشد از فرياد و بغض و حس و خواه نمايشنامه اي و يا تابلويي از آب و رنگ و رنگين کمان. موسيقي جهان در نقطه اي که ريشه در کلام دوانده به آساني ره به خلوت بشر گشوده و به راحتي با ايجاد يک حس مشترک از هر بعد نياز هاي دروني مخاطب خود را لحاظ کرده و به قطع مي توان گفت که جريان ساز ترين گونه هنري در طول تاريخ آفرينشگري هنري بوده. موسيقي ما نيز ازين قاعده مستثنا نبوده و نيست با تفکيک کردن هنر از شبه هنر و پرداختن به هنر راستين و تاثيرش بر موسيقي بيشتر ميتوان موشکافي کرد آنچه روي داده و آنچه انتظار مي رود که روي بدهد را. ديد گاه ديدگاه مدرنيته است و بعد سنتي و کلاسيک گرايي و دور از دنياي امروزي هنر باشد براي دور ماندگان هميشه تاريخ که نسل ما بيش از آنکه نياز به شناخت گذشته خود داشته باشد محتاج درک حال و آينده خود است و لهجه اي که معطوف روز مره گي اش است. بررسي کارنامه يک هنرمند و دامن زدن به فرازو نشيب هاي کاري اش کار آسانيست اما آنچه مرور کردن يک آرتيست را دشوار ميکند سعي بر شناخت جهان و بينش آن هنرمند است که البته هيچ چيز در اين جهان نا ممکن نيست. موسيقي ما در نقطه اي به زبان روز جامعه خود ميرسد که کلام آن به روز مي شود و ترانه سرايش از خواب يارو غرقه شدن در مرداب وزن و قافيه و صنعت و تکنيک کلاسيک رهايي مي جويد و دنبال دريچه هاي امروزي خودش مي گردد و يافت ميکند و به نتيجه ميرسد. که نتيجه اش ميشود ترانه نوين" ترانه به زبان روز ترانه به انديشه جهان پيرامون و ترانه با فرياد جامعه نه ترانه مرغ سحر" و تو اي پري کجايي" . ترانه بگو به ايران" و جنگل "و بوي خوب گندم و شقايق" .عاشقانه اش نه الهه ناز"و نه " شد خزان و .... ترانه " پوست شير و " دو پنجره و " هجرت. در اينجا ما قصد بر شناخت بيش تر از ترانه سرايي را داريم که اگر نگوييم بيش که شانه به شانه هم دوره هاي خود طعنه به جهان دلبري و آزادي خويش زده و باري که رسيدن به دريچه هاي دلخواه براي هر هنرمندي قيمتي دارد که اين نسل نو گراي ترانه که دريچه خود را يافتند تبعيدش را هم به غربت نشيني متحمل شدند. ايرج جنتي عطايي" تاثير گذار ترين ترانه سراي تاريخ موسيقي پاپيولار سرزمينيست که آفرينش گرانش را به خوبي نمي شناسد و يا براي شناختنش سر باز ميزند. مرور اين ترانه سرا و کنکاش در ديدش به جهان انسانيت و آزادي خواهي کار بسيار دشواريست چون سابقه طولاني در اين عرصه دارد و موتيف هاي ترانه اش با جهان بيني اش گره خورده . به اين معنا که جنتي عطایی که ترانه "خونه را مينويسد جنتي عطایی نيست که جنگل" را مينويسد و اين همان آرتيستيک گراييست که به راحتي نمي توان در هر هنرمندي يافت کرد دقت کنيد به اين مثال: "پشت سر پشت سر پشت سر جهنمه رو به رو روبه رو قتل گاه آدمه يا: قلب ماه سر به زير به دار شاخه ها اسير غروبش و من مي بينم ترس رفتن تو تنم وحشت موندن تو دلم خواب برگشتن مي بينم هر قدم به هر قدم لحظه به لحظه سايه دشمن مي بينم مقايسه کنيد با: حالا من موندم و اين ويرونه ها پره خشم و کينه ديوونه ها من زخمي من خسته من پاک مي نويسم آخرين حرف و رو خاک کي مياد دست توي دستام بذاره تا بسازيم خونمون و دوباره اگر کار ترانه کرده باشيد يا نه اگر اصلا شنونده حرفه اي ترانه باشيد به آساني متوجه تفاوت جهان بيني اين دو اثر که در تاريخ نزديکي نسبت به هم خلق شدند ميشويد. در مثال اول((ترانه جنگل)) جهان جنتي جهاني غرقه در سياهي و ترس و اضطراب است و فضايي را نقش مي زند که هر انساني دچارش مي شود و با ترسيم و وارد کردن حس رعب و وحشت به ترانه ترس خوردگي انسان را به نمايش مي گذارد اما در ترانه ((خونه)) ترانه سرا همه چيز را ويران مي کند تا به يک نقطه برسد و آن چيزي جز همبستگي انساني نيست جهان ترانه سرا خانه ايست که اگر چه ويران شده اما ساختنش دور از احتمال نيست اما جهان همين ترانه سرا در " جنگل به گونه اي تصوير شده که کلماتش بدون هيچ اسراري شب را به ذهن متبادر مي کند و جنگل جهاني مي شود که هرج و مرجش از المنت هاي تصويري اش تبعيت مي کند. بله جنتي عطایی آرتيست است و ترانه را به گونه خودش آرت مي کند حتا در عاشقانه هايش کسي که ترانه " کاش از اول مي دونستم " را مينويسد و در ترانه مي خواهد به شناخت معشوقه خود برسد: تو کدوم کوهي که خورشيد از تو دست تو مي تابه چشمه چشمه ابر ايثار توي سينه تو خوابه همان ترانه سراييست که پيش تر نوشته: ترو ميشناسم اي سردر گريبون غريبگي نکن با هق هق من تن شکسته ت بسپار به دست نوازش هاي دست عاشق من فکر نمي کنم براي اثبات ديد آرتيستيک جنتي عطایی احتياج به مثال هاي ديگري باشد که البته ازاين زاويه به قدري غني هست که بتوان بسيار نوشت و به بحث گذاشت اما ياد آور خود باشيد که اين پارادوکس در ديد و جهان بيني در هر موتيف در موقعیتي به آرت مي رسد که هنر مند به يک اصل سه گانه رسيده باشد 1_ خلق هنر 2_ بلوغ جهان بيني 3_ بر قراري ارتباط با مخاطب که اين ترانه سرا علت جاودانگي اش بر خوردار بودن آثارش از اين سه اصل است. او ترانه سراييست که شاعرانگي آثارش در ديدش به جهان نطفه مي بندد ترانه سرايي که دغدغه اش از خلوت و تنهاييش فراتر ميرود از خونه شروع مي کند به کوچه بن بست ميرسد پا در شهر مي گذارد و به جهان خود طعنه ميزند و وقتي به جهان ميرسد تکاملي را حادث ميشود از عشق و اجتماع و سياست تکامل جنتي در طي اين سالها نوشتن موتيف جدايي نا پذير آثارش شده به گونه اي که گاه با تفکيک اين سه نوع و گاه با تلفيقش دست به آفرينش گري ميزند و گلا يه ها و دلتنگی هايش را با منطق جهان محوري خود آنالايز مي کند و خلق شاعرانگي روي مي دهد. از آفاق کدوم قصه شکفتي که هم پرواز رويا دل نشيني که مثل شوق آزادي زلالي مث حس رهايي دلنشيني اين طريق و اين سبک نوشتن مرسوم زيبايي آفرينان جهان است که دغدغه اي جدا از روز مره گي و حس مره گي خود دارند زبان شاعران جهان است و منطقشان گاه به طرزي با جهان پيوند مي خورد و شناختشان از محيط به حدي مي رسد که تمام اتفاقات متافيزيکي را در آثارشان کشف مي کنند و گاه حتا کاشف بي چون و چراي عوالم درون نيز ميشوند که تداعي بخش همان جمله معروف " شاعران سياست مدار ترين قشر جهانند " مي شود. پنجره اي رو به روشني باز است و خورشيدي که لهجه آزادي را مي تابد باراني مي بارد و رنگين کماني و شهر در صراحت فرياد و شور و اشک هموار مي شود . چشم کسي بينا تر است که انشاي جهان را با زبان خودش ترجمه کند و حس کسي بيدار که آوازش لهجه صريح يک اتفاق باشد. از کجاي شرجي شب مي شه در يارو صدا زد؟ به کدوم لهجه غربت ميشه دنيا رو صدا زد؟
کوروش سميعي مهر 1385
ساعت صفرو هيچ دقيقه شب!








ÙØ¸Ø±Ø§Øª0
Post a Comment
بازگشت >>