"تزریق المان های بسیار شاعرانه در یک ترانه ی داستانی"
میثم یوسفی
1 ) اگر تعریفی که در حال حاضر از فمینیسم مطرح است را نگاه کنیم شاید دوستان به خاطر دغدغه ای که نسبت به زنان و حقوقشان دارم من را یک فمینیست به حساب بیاورند ولی خب هیچگاه علاقه نداشته ام اسم دسته یا گروهی روی من باشد. پس می گویم من یک فمینیست نیستم. ولی با اینهمه بسیاری از زنان و دخترانی که خود ادعای فمینیسم دارند از ترانه ی "آشپزخانه" لذت می برند. چون نهایتا اگر هم در زندگی شان دغدغه های عاشقانه/زنانه ای شبیه لحظات "آشپزخانه" نداشته باشند ذهیت غالبی که نسبت به جنسیت خودشان دارند بر تفکرات گروهی شان می چربد تا لحظه ای در زندگی شان داشته باشند که با "آشپزخانه" هم ذات پنداری کنند. گرچه شاید حال و هوای این کار بیشتر با نسلهای قبل از ما جور در می آید. حتی اگر همین "فمینیست ها" با "آشپزخانه" به خاطر - به قول خودشان – ضد زن بودنش مشکل داشته باشند نمی توانند منکرِ سابقه ی تاریخی و تعریف زن درفرهنگ و تاریخ ما بشوند و به قطع حکم کنند که زن ایرانی اینگونه نیست. بلکه اگر قشری از شهرنشینانمان را فاکتور بگیریم هنوز زن های زیادی در این خاک و بوم هستند که دغدغه ی اصلی شان شمردن ساعات نبودن شوهر و حرفه ی اصلی شان همین شوهر داری و خانه داری ست. هنوز خیلی از زنهای ایرانی شخصیتی هم سان با آرتیستِ ترانه ی " آشپزخونه" دارند و لحظاتی مشابه قصه ی "آشپزخونه" را به طور مداوم تجربه می کنند. هویت زنانه ای که از زبان زن ایرانی در این ترانه خودش را به رخ می کشد اصلا این را که ترانه را شاعری مرد سروده است به شنونده منتقل نمی کند و این از مزایا و نقاط قوت ترانه است. هویتی که هم ذات پنداری با زنان بسیاری که ذکرشان گذشت را موجب می شود.



2 )
وقتی به دغدغه ی همیشه ی ایرج جنتی عطایی در شعر نوشتن – فراتر از صرفا ترانه نویسی برای اجرا- واقف باشیم ( این مسئله با تاملی اندک در پرونده ی ترانه سرایی آقای جنتی عطایی قابل فهم است) خواهیم دید که تزریق المان های بسیار شاعرانه در یک ترانه ی داستانی/ روایی که گریز هایی هم به هنرهای نمایشی مثل سینما و تئاتر دارد و تقریبا چند پلان کوچک از لحظاتی از زندگی یک زن را نمایش می دهد ، تا چه حد در متن ترانه جریان دارد و به زیبایی آن افزوده است. " چشمای ساعتا رو خواب می گیره" ، " میون آینه ی ظرفا" ، "با رگ بی رنگ خونه " ، " توی بن بست یه شیشه" و .. همه لحظاتی شاعرانه هستند که ترانه را از صرفا به نظم کشیدن متمایز می کنند. البته "تشخیص" پر رنگ اشیاء در این ترانه بیشتر از هر عامل دیگری به درک پذیر تر کردن لحظات سخت انتظار کشیدن شخصیت قصه کمک کرده است. علاوه بر این روی ملودی نوشتن ترانه و رعایت کردن خطوطی که آهنگ برای نوشته ترسیم می کند و در عین حال انتقال لحظاتی که روایتشان شاعرانه هم هست اگر برای ایرج جنتی عطایی کار سختی نباشد کار آسانی هم نیست. یکی دیگر از ظرایف این ترانه حس "شوقی" ایت که با عبارت "تو باشی" در بند آخر کار به شنونده منتقل می شود و چنین می نماید که حتی این گلایه وار حرف زدن و انتظار هم به امیدی قابل تحمل است. یعنی یک عبارت به راحتی موجب می شود حسی امیدوارانه به حسی کسل و یاس آور بچربد.




3 )
در مورد قشری که هنوز با "آشپزخونه" هم حس هستند صحبت کردیم ولی نمی شود در مورد دیگرانی که خیلی وقت است هیچ لحظاتی شبیه لحظات "آشپزخونه" ندارند و تعدادشان هم روز به روز در حال افزایش است حرفی نزنیم. زنانی که هم حس نبودنشان ربطی به رفاهشان یا مسائلی ازا ین قبیل ندارد. بلکه روز به روز آنقدر غرق زندگی ماشینی عصر حاضر می شوند که حتی فرصتی برای انتظار کشیدن ندارند. با مردشان صبح از خانه بیرون می زنند و شب باز می گردند و اکثرا با هم "آشپزخونه" شان را روایت می کنند. یا نسلی که دیگر خیلی وقت است اهل اینگونه دوست داشتن ها نیست.نسلی که علاقه ای به انتظار ندارد ، علاقه ای به ظرف شستن ندارد یا فقط ظرف های خودش را می شوید ، طرح تنهایی اش را با خودش و برای خودش می کشد و یا آنقدر بین روابط چند بعدی اش گم شده است که نمی داند می شود برای تنهایی ها طرحی هم کشید. تقصیری هم ندارد. زندگی همین شده است. به قطع آقای جنتی هنگام سرایش این ترانه دغدغه ی این نسل را نداشته است چون هنوز این نسل ، نسل من ، آن زمان وجود خارجی ای نداشت. از ایشان انتظاری هم نمی رود که حتی از این به بعد زبان این نسل باشد و برای ما و مثل ما بسراید و بنویسد. ولی حالا شاید اگر فاصله ها ی سنی ، فیزیکی ، مسافتی و الی آخر بگذارند ، بتواند نگاهی به ما بیاندازد و ببیند دیگر چقدر شکل ترانه هایش نیستیم. و امیدوارم سخن کارل یونگ که می گوید "هنگامی که احساسات جانشین تفکر منطقی می شود ، به ماده ی اصلی نبود شعور و درک و مدارا تبدیل می گردد و به فراساختارهای فجایع منجر می شود" در قبال ما و ایرج جنتی عطایی اتفاق نیافتد. فقط به خاطر احساساتمان دوستش نداشته باشیم و از هر لحظه اش دفاع نکنیم تا فاجعه ای بینمان رخ ندهد..گرچه همیشه و هنوز توی خاطراتمان دوستش داریم . هنوز "یاور همیشه مومن" گوش می دهیم و به یاد عشق های نداشته مان چند لحظاتی پکر می شویم. هنوز با " پرنده ی مهاجر " رویایی می شویم و گاهی به " آشپزخونه" ای فکر می کنیم که می توانست جایی برای گم کردن لحظه هایمان باشد. ولی حیف که نیست ! حیف که نیست.







 


Home Page

Articles

Poems

Interview

Yadman

News

Archive

Archive

پیام ها

Copyright 2005-2006 Golesorkhetaraneh.com,
Contact : info@golesorkhetaraneh.com