گزارشی از شب شعر ایرج جنتی عطایی در بوخوم آلمان

گزارش: آرام نوزاد
از طرف کتاب خانه آیدا در شهر بوخوم از ایرج جنتی عطائی ترانه سرا، نمایشنامه نویس و کارگردان تئاتر ایران دعوت شده بود که در روزهای 22 و 23 آوریل سال 2006 در یک گردهمآئی گرم در این شهر در جمع ایرانی ها شرکت کند و ترانه های خویش را دکلمه نماید.
ترانه های ایرج بر خلاف خودش که اینک تبعیدی است از همان بدو تولد تبعیدی بودند. آنها در مام میهنشان می زیستند ولی اداره “سانسور“ آنها را از ذهن مردم ایران تبعید کرده بود. ایرج طعم تلخ تبعید را از زبان ترانه هایش که در خلوت دل، شاکی درد زخم تبعید بودند و دردِ چشیده را فریاد می کردند، می شناخت. تبعید وی در عین حضور در جامعه تحقق یافته بود. اندیشه اش را به تبعید فرستاده بودند. قیچی تیز همکاران نیمه راه قدیمی یداﷲ رویائی، سیمین بهبهانی، شهیار قنبری، هوشنگ ابتهاج، نادر نادرپور کارشناسانه عمل می کرد. ایرج در دو دوره قربانی تروریسم فکری بود. ایلغار آثار وی برای این یا آن ترانه جداگانه نبود برای کلیّتی بود که وی به آن باور داشت و از آن الهام می گرفت. این بود که مغول وار آمدند و زدند و بردند و خوردند و به بازجوئی کشیدند و بوی دهان را شمیدند و تا همه مجبور شوند عشق را در پستوهای خانه پنهان کنند. چه کسی حدس می زد که گردش زمانه به این سرعت بگردد و بگردد و جامعه را واژگونه نماید.
شروع برنامه با موسیقی آغاز شد که ترانه “شرقی غمگین“ که وصف حال ماست اجراء می شد:
“ای شرقی غمگین“
تو مثل کوه نوری!
نذار خورشیدمون بمیره!
تو مثل روز پاکی!
مثل دریا مغروری !
“نذار تاریکی جون بگیره !
برگذار کننده برنامه، هنرمند برجسته ی“رقص-نمایش“، آقای عباس غیائی
ترانه های ایرج بر خلاف خودش که اینک تبعیدی است از همان بدو تولد تبعیدی بودند. آنها در مام میهنشان می زیستند ولی اداره “سانسور“ آنها را از ذهن مردم ایران تبعید کرده بود. ایرج طعم تلخ تبعید را از زبان ترانه هایش که در خلوت دل، شاکی درد زخم تبعید بودند و دردِ چشیده را فریاد می کردند، می شناخت. تبعید وی در عین حضور در جامعه تحقق یافته بود. اندیشه اش را به تبعید فرستاده بودند. قیچی تیز همکاران نیمه راه قدیمی یداﷲ رویائی، سیمین بهبهانی، شهیار قنبری، هوشنگ ابتهاج، نادر نادرپور کارشناسانه عمل می کرد. ایرج در دو دوره قربانی تروریسم فکری بود. ایلغار آثار وی برای این یا آن ترانه جداگانه نبود برای کلیّتی بود که وی به آن باور داشت و از آن الهام می گرفت. این بود که مغول وار آمدند و زدند و بردند و خوردند و به بازجوئی کشیدند و بوی دهان را شمیدند و تا همه مجبور شوند عشق را در پستوهای خانه پنهان کنند. چه کسی حدس می زد که گردش زمانه به این سرعت بگردد و بگردد و جامعه را واژگونه نماید.
شروع برنامه با موسیقی آغاز شد که ترانه “شرقی غمگین“ که وصف حال ماست اجراء می شد:
“ای شرقی غمگین“
تو مثل کوه نوری!
نذار خورشیدمون بمیره!
تو مثل روز پاکی!
مثل دریا مغروری !
“نذار تاریکی جون بگیره !
برگذار کننده برنامه، هنرمند برجسته ی“رقص-نمایش“، آقای عباس غیائی
مختصری در باره فعالیتهای ایرج در عرصه کارهای هنری بر زبان آورد و به ستایش وی پرداخت.
ایرج مثل همیشه با اعتماد به نفس، تسلط و احساس خودمانی و علاقه به تماشاچی با شور و احساسی که قلب را به تپش شدید وا می داشت آغاز به سخن کرد: هر وقت که به آلمان می آیم یاد گوته، برتولت برشت و کارل مارکس و اردلان سرفراز یار دیرینم می افتم و امشب را بنام وی آغاز می کنم. در این گفتار کوتاه دریائی از همبستگی بین المللی و برادری و انسانیت نهفته بود. از گوته که مظهر ادبیات کلاسیک آلمان است در کنار غول بزرگی نظیر کارل مارکس یاد می شد. برتولت برشت نویسنده و کارگردان ارزنده تئاتر و شاعر مبارز و انقلابی آلمانی که جان سالم از دست هیتلر و مک کارتیسم بدر برده بود، وجه مشترک وفاداری به مارکس و فرزند خلاق ادبیات مدرن آلمان بود.
ایرج با الهام از زندگی روشنفکران انقلابی ایران این ترانه را سرود:
“جنگل“
پشت سر! پشت سر!
پشت سر جهنمه!
رو به رو ! رو به رو!
قتلگاه آدمه!
روح جنگل سیاه
با دست شاخه هاش داره
روحمو از من می گیره!
....“
آهنگساز و تنظیم کننده بابک بیات، خواننده داریوش اقبالی
به آواز خوان غربت من، پسرم، مزدک
“خونه“
خونه این خونه ویروون
واسه من هزار تا خاطره داره
خونه این خونه تاریک
چه روزایی رو به یادم میاره
...
حالا من موندم این ویررونه ها
پرخشم و کینه دیوونه ها
من زخمی من خسته من پاک
کی میآد دست توی دستم بذاره
تا بسازیم خونمون رو دوباره!؟“
آهنگساز بابک بیات، خواننده داریوش، تنظیم کننده محمد اوشال .
“سقف“
تو فکر یک سقفم !
یک سقف بی روزن
یک سقف پا فرجا
محکم تر از آهن!
سقفی که تن پوش هراس ما باشه!
تو سردی شبها لباس ما باشه!“
ایرج در فاصله ترانه هایش بخوبی با شنونده ارتباط می گرفت و برایش مهم بود که این پیوند معنوی و احساسی را در تمام طول برنامه اش با شنونده حفظ کند. حرکاتش توصیف یک شاعر اجتماعی بود. و بهمین جهت حضار برای وی بقول شاملو موضوعات شعرش بودند. این کار وی ارادی نبود در خونش بود.
سپس مجموعه ای از ترانه هایش را بنام دریائی، شب شیشه ای، پوست شیر، خاکستری دکلمه کرد. شنوندگان با وی همراهی می کردند و ترانه هایش را می شناختند. “بگو به ایران“ درخواست شد که ترانه را معرفی و دکلمه کرد و بعد به احترام همسرش شهین
ایرج مثل همیشه با اعتماد به نفس، تسلط و احساس خودمانی و علاقه به تماشاچی با شور و احساسی که قلب را به تپش شدید وا می داشت آغاز به سخن کرد: هر وقت که به آلمان می آیم یاد گوته، برتولت برشت و کارل مارکس و اردلان سرفراز یار دیرینم می افتم و امشب را بنام وی آغاز می کنم. در این گفتار کوتاه دریائی از همبستگی بین المللی و برادری و انسانیت نهفته بود. از گوته که مظهر ادبیات کلاسیک آلمان است در کنار غول بزرگی نظیر کارل مارکس یاد می شد. برتولت برشت نویسنده و کارگردان ارزنده تئاتر و شاعر مبارز و انقلابی آلمانی که جان سالم از دست هیتلر و مک کارتیسم بدر برده بود، وجه مشترک وفاداری به مارکس و فرزند خلاق ادبیات مدرن آلمان بود.
ایرج با الهام از زندگی روشنفکران انقلابی ایران این ترانه را سرود:
“جنگل“
پشت سر! پشت سر!
پشت سر جهنمه!
رو به رو ! رو به رو!
قتلگاه آدمه!
روح جنگل سیاه
با دست شاخه هاش داره
روحمو از من می گیره!
....“
آهنگساز و تنظیم کننده بابک بیات، خواننده داریوش اقبالی
به آواز خوان غربت من، پسرم، مزدک
“خونه“
خونه این خونه ویروون
واسه من هزار تا خاطره داره
خونه این خونه تاریک
چه روزایی رو به یادم میاره
...
حالا من موندم این ویررونه ها
پرخشم و کینه دیوونه ها
من زخمی من خسته من پاک
کی میآد دست توی دستم بذاره
تا بسازیم خونمون رو دوباره!؟“
آهنگساز بابک بیات، خواننده داریوش، تنظیم کننده محمد اوشال .
“سقف“
تو فکر یک سقفم !
یک سقف بی روزن
یک سقف پا فرجا
محکم تر از آهن!
سقفی که تن پوش هراس ما باشه!
تو سردی شبها لباس ما باشه!“
ایرج در فاصله ترانه هایش بخوبی با شنونده ارتباط می گرفت و برایش مهم بود که این پیوند معنوی و احساسی را در تمام طول برنامه اش با شنونده حفظ کند. حرکاتش توصیف یک شاعر اجتماعی بود. و بهمین جهت حضار برای وی بقول شاملو موضوعات شعرش بودند. این کار وی ارادی نبود در خونش بود.
سپس مجموعه ای از ترانه هایش را بنام دریائی، شب شیشه ای، پوست شیر، خاکستری دکلمه کرد. شنوندگان با وی همراهی می کردند و ترانه هایش را می شناختند. “بگو به ایران“ درخواست شد که ترانه را معرفی و دکلمه کرد و بعد به احترام همسرش شهین
ترانه“پل“ را دکلمه کرد.
حضار در جلسه بسیاری ایرج جنتی عطائی را تنها به نام می شناختند. با وی از طریق خوانندگان، داریوش، ابی، گوگوش، ویگن، فرهاد و... آشنا شده بودند. ترانه هایش را زمزمه می کردند و در این نشست آمده بودند تا از نزدیک با ایرج آشنا شوند. می خواستند ببینند که ایرج خودش نیز به بزرگی ترانه هایش هست؟
شنوندگان که در نیمه راه زندگی قرارداشتند بر این نظر متفق بودند که ترانه های ایرج آنها را بر بال آرزوها به گذشته ها به دوران جوانی و خاطره ها می برد و قلب و گوششان را نوازش می دهد. آنها را به یاد شادیها و غمهایشان می اندازد. با این ترانه ها به “خونه“ هایشان می روند و “بن بست“ هایشان را چاره می کنند. “جنگل“ وجودشان گر می گیرد و تکه تکه می شود و بر بال این ترانه ها مجددا به دنیای امروز باز می گردند. آنها احساس شادابی غمگینانه ای داشتند. یکی می گفت من با کارهای ایرج از طریق تئاتر آشنا شدم و کار وی را تحسین می کنم. انسانی سرشار از استعداد و پرکار است.
ترانه های ایرج با توجه به اوضاع اجتماعی ایران در حال و گذشته تاثیرات آن را در شنونده افزایش می دهد. مسئله عشق و دوستی و صفا و صمیمیت در دنیای که علف ظلم و ستم نتواند در آن بروید در ترانه های وی برجسته است و انسان را بشدت منقلب می کند. بسیاری برای نخستین بار ایرج را می دیدند.
در این جمع پرشور با نویسنده و مترجم توانا آقای بهرام چوبینه روبرو شدیم که به پرسشهای ما چنین پاسخ گفت :
من به سبب اینکه سالهای طولانی از ایران دور بودم باید بگویم که این نغمه ها و ترانه ها بندرت به گوش من رسیده ولی باید اعتراف بکنم که این ترانه ها و نغمه هایِ تنهائی در حقیقت از تنهائی این جامعه و سرکوب فرهنگ جامعه ایران نشات می گیرد. بهمین دلیل این ترانه ها برای خیلی از ایرانی ها با خاطره های زندگی سیاسیشان، با تلاشهای اجتماعیشان گره خورده است. بهمین سبب ترانه های ایرج برای من خیلی دلنشین است و امیدوارم که بتوانم آنها را در یک فرصت مناسب به زبان آلمانی ترجمه کنم. من احساس می کنم که ایرانی ها با ترانه های او شکل گرفته اند و بزرگ شده اند. زیبائی این ترانه ها در این است که تلاشهای سیاسی و فکری ما با آن گره خورده است. خود ایرج هم انسان حساس و بی نهایت خوش قریحه است و می تواند با زیبائی و مهارت با واژه ها بازی کند و آنها را طوری بهم پیوند زند که از آنها ترانه زیبائی را بوجود آورد. بهر حال باید گفت داشتن ایرج غنیمتی است برای سرزمین نغمه و ترانه. بازتاب ترانه های ایرج بازتاب همان چیزهائی است که در جامعه ما وجود داشته، عشق به آزادی، عشق به ماندن، عشق به زیبائی، عشق به رهائی. این تمنای بشری جلوه وسیعی را در ترانه های ایراج پیدا می کند و بهمین دلیل زیبا و دلچسب هستند. آرزو می کنم که ایرج سالهای طولانی برای ایرانیها بماند و و با همان عشق به اجتماع بتواند باز هم ترانه های عاشقانه سیاسی اجتماعی بسراید.
پس از اجرای موسیقی که بلافاصله بعد از تنفس انجام شد ایرج به پاره ای پرسشها پاسخ روشنی داد که از تحول ترانه سرائی در ایران در خطوط کلی سخن می گفت. در پاسخ یکی از شرکت کنندگان که ترانه های وی را به نیهیلیسم منتسب کرد وی چنین پاسخ داد:
نمی فهمم که کجای ترانه های من نیهیلیستی است. آیا آنجا که می گوید “کمک کنیم تا جامعه را با هم بسازیم“؟ یا مثلا “دست خسته مو بگیر تا دیوار گلی را خراب کنیم؟ “، نمی دانم کجای این ترانه به نیهیلیسم ربط دارد؟ اما می توانم این را بفهمم چون ترانه نوین ایران در فروپاشی نظام سلطنت، در کنار مردم و زحمتکشان ستمدیده همراه بوده و باعث سرنگونی آن نظام شده و الان هم نظام حاکم بر ایران نظام وحشتناک و سرکوبگری است، بنابراین، بخشی از آن هم، مقصر هستند که آن نظام را از بین برده اند. من حرف شما را اینطور میفهمم اما اینطور باور نمی کنم. برای اینکه هیچیک از ما فکر نمی کردیم خواستن زیبائی، خواستن برابری و هم سن و سال جهان شدن می تواند سرکوب شود و رژیمی سرکار بیاید که شما به آن اشاره می کنید. البته من احساس پشیمانی نمی کنم که چرا ترانه سرای جهان و جریانی بودم که به ظلم و ستم حاکم بر ایران نه گفت.
اما تاسفم از این است که جمعیت ما که حاضر باشد در ایران امروز، با تلاش مستمر، نه بگوید کم هست. ما هیچکدام خوابنما نشده بودیم که وقتی که به ظلم میگوئیم “نه“، ممکن است پس فردا ظلم وحشتناکتری بر ما حاکم شود. و من یادم نمی آید که هیچکدام از کارورزان هنر و فرهنگ وصلت تاریخی با پیغمبری و یا پیشگوئی می داشتند که حدس بزنند که چنین اتفاقی خواهد افتاد. بنابراین ما حس عمومی جامعه را صادقانه به تاریخ گزارش کردیم و آنچه که به سر ملت ایران امروز می آید به آیندگان گزارش خواهیم کرد. این مبارزه مستمرا ادامه دارد.
ایرج می گفت ترانه محصول یک کار جمعی است. محصول عشق و عشق ورزی جمعی است. ترانه مانند یک حادثه است. باید اتفاق بیفتد وگرنه در گوشه اطاق کار است. ترانه فقط “شعر“ نیست باید به صدای جامعه بدل شود، باید از حنجره مردم بدر آید و در دهانشان زمزمه گردد. ترانه وقتی به یک نیروی مادی بدل شد و جنبه توده ای بخود گرفت که بیان درد و آرزو و یاس و شادی و پیروزی عمومی شد لباس ترانه به تن کرده است. ترانه باید بین مردم برود و به دلها بنشیند. بسیاری ترانه ها هستند که از نظر ساخت هنری بسیار ارزنده اند لیکن هرگز نتوانسته اند لباس ترانه به تن کنند. من این بخت را داشتم که با همکارانی کار کنم که ساعتشان را با ساعت من که میزانش جامعه بود کوک کنند. این هماهنگی، ترانه های مرا ترانه کرد.
سابقا این طور بود که موسیقی حرف آخر را می زد. بزرگان موسیقی مانند تجویدی، یاحقی و... در گزینش خواننده و اشعار نقش داشتند. جامعه نیز آنروز به نوا بیشتر توجه داشت.
دورانی که ترانه نوین در ایران شکل گرفت به گمان من چون کلام مطرح شد و بدلیل افت و خیزهای سیاسی و اجتماعی در ایران، امثال جنبش سیاهکل و تاثیرات جنبشهای انقلابی جهانی، جامعه جوان زده ایران بدنبال این بود که ترانه چه می گوید و آنوقت ترانه چرخشی کرد به طرف شعر سالار شدن و آن وقت شاعر مهم بود که چه حرفی را می زند.
وقتی تحولات اجتماعی مضامین را برجسته کرد کلام قطعی را شاعر و در همکاری با وی آهنگساز داشت. آنها بودند که خواننده را بر اساس توانائی هایش، خصوصیاتش، صدایش، و ویژه گی هایش بر می گزیدند. آنها بودند که بر اساس این ارزیابی تشخیص می داند کدام خواننده بهتر می تواند این مضمون را برساند و در جامعه مورد پذیرش مردم قرار گیرد. این دوران، دوران طلائی ترانه بود. مضمون، جنبه پایدار و تعیین کننده داشت. ترانه سرا در اوج افتخار نشسته بود.
زندگی در تبعید همه چیز را عوض کرد. سرمایه حرف آخر را می زند. آنکس که سرمایه گذاری می کند بر روی خواننده حساب باز می کند. بازار نقش تعیین کننده را بعهده گرفته است. بازار و در حقیقت پول همه ارزشها را در چنگ می گیرند. ریش و قیچی در دست سرمایه است و از طریق خواننده، ترانه سرا تعیین می شود. اوست که همه چیز را دیکته می کند. خواننده نیز در پی آن است که ببیند بازار چه می طلبد. مضمون ترانه، در محراب تجارت قربانی می شود. دوران سرفرازی آهنگساز و سپس ترانه سرا بسر می رسد و خواننده جای آنها را می گیرد. البته هنوزهم هستند دوستانی که بازهم “نه“ می گویند. کمتر ترانه سرائی را از آن دوران می شناسم که به این گونه شیوه سفارشی پاسخ مثبت دهد.
در خاتمه ایرج پاره ای از ترانه هایش را که تا کنون منتشر نشده است دکلمه کرد و آنها را به قضاوت عمومی گذاشت. می خواست بازتاب آنرا در میان شنوندگان احساس کند.
نام یکی از آنها "آتیش بازی“ بود:
“ساکم پر از باروته و سرشاره قلبم از غضب"
....
آتیش بازی راه میندازیم
...
کارناوالو خبر کنین"
آتیش بازی شروع میشه“
ایرج ترانه ای را خواند که به گفته خودش هنوز به میان جامعه نرفته و دهان به دهان نگشته و جامه ترانه به تن نکرده است. “ساکم پر “ از باروته و سرشاره قلبم از غضب
روشن بود که این قلب سرشار از غضب نمی تواند آرام بگیرد و منفجر نشود. آنگاه است که "آتیش بازی راه میندازیم“ و"کارناوال" را خبرمی کنیم به صحنه بیاید و ببیند که"آتیش بازی" شروع میشود و این" آتیش بازی" با همه آن "آتیش بازی" های گذشته متفاوت است و به یک دوران کابوس دهشتزا نقطه پایان می گذارد و به توده عظیم مردمی که قلوبشان سرشار از "غضب" است متکی است.
حضار در جلسه بسیاری ایرج جنتی عطائی را تنها به نام می شناختند. با وی از طریق خوانندگان، داریوش، ابی، گوگوش، ویگن، فرهاد و... آشنا شده بودند. ترانه هایش را زمزمه می کردند و در این نشست آمده بودند تا از نزدیک با ایرج آشنا شوند. می خواستند ببینند که ایرج خودش نیز به بزرگی ترانه هایش هست؟
شنوندگان که در نیمه راه زندگی قرارداشتند بر این نظر متفق بودند که ترانه های ایرج آنها را بر بال آرزوها به گذشته ها به دوران جوانی و خاطره ها می برد و قلب و گوششان را نوازش می دهد. آنها را به یاد شادیها و غمهایشان می اندازد. با این ترانه ها به “خونه“ هایشان می روند و “بن بست“ هایشان را چاره می کنند. “جنگل“ وجودشان گر می گیرد و تکه تکه می شود و بر بال این ترانه ها مجددا به دنیای امروز باز می گردند. آنها احساس شادابی غمگینانه ای داشتند. یکی می گفت من با کارهای ایرج از طریق تئاتر آشنا شدم و کار وی را تحسین می کنم. انسانی سرشار از استعداد و پرکار است.
ترانه های ایرج با توجه به اوضاع اجتماعی ایران در حال و گذشته تاثیرات آن را در شنونده افزایش می دهد. مسئله عشق و دوستی و صفا و صمیمیت در دنیای که علف ظلم و ستم نتواند در آن بروید در ترانه های وی برجسته است و انسان را بشدت منقلب می کند. بسیاری برای نخستین بار ایرج را می دیدند.
در این جمع پرشور با نویسنده و مترجم توانا آقای بهرام چوبینه روبرو شدیم که به پرسشهای ما چنین پاسخ گفت :
من به سبب اینکه سالهای طولانی از ایران دور بودم باید بگویم که این نغمه ها و ترانه ها بندرت به گوش من رسیده ولی باید اعتراف بکنم که این ترانه ها و نغمه هایِ تنهائی در حقیقت از تنهائی این جامعه و سرکوب فرهنگ جامعه ایران نشات می گیرد. بهمین دلیل این ترانه ها برای خیلی از ایرانی ها با خاطره های زندگی سیاسیشان، با تلاشهای اجتماعیشان گره خورده است. بهمین سبب ترانه های ایرج برای من خیلی دلنشین است و امیدوارم که بتوانم آنها را در یک فرصت مناسب به زبان آلمانی ترجمه کنم. من احساس می کنم که ایرانی ها با ترانه های او شکل گرفته اند و بزرگ شده اند. زیبائی این ترانه ها در این است که تلاشهای سیاسی و فکری ما با آن گره خورده است. خود ایرج هم انسان حساس و بی نهایت خوش قریحه است و می تواند با زیبائی و مهارت با واژه ها بازی کند و آنها را طوری بهم پیوند زند که از آنها ترانه زیبائی را بوجود آورد. بهر حال باید گفت داشتن ایرج غنیمتی است برای سرزمین نغمه و ترانه. بازتاب ترانه های ایرج بازتاب همان چیزهائی است که در جامعه ما وجود داشته، عشق به آزادی، عشق به ماندن، عشق به زیبائی، عشق به رهائی. این تمنای بشری جلوه وسیعی را در ترانه های ایراج پیدا می کند و بهمین دلیل زیبا و دلچسب هستند. آرزو می کنم که ایرج سالهای طولانی برای ایرانیها بماند و و با همان عشق به اجتماع بتواند باز هم ترانه های عاشقانه سیاسی اجتماعی بسراید.
پس از اجرای موسیقی که بلافاصله بعد از تنفس انجام شد ایرج به پاره ای پرسشها پاسخ روشنی داد که از تحول ترانه سرائی در ایران در خطوط کلی سخن می گفت. در پاسخ یکی از شرکت کنندگان که ترانه های وی را به نیهیلیسم منتسب کرد وی چنین پاسخ داد:
نمی فهمم که کجای ترانه های من نیهیلیستی است. آیا آنجا که می گوید “کمک کنیم تا جامعه را با هم بسازیم“؟ یا مثلا “دست خسته مو بگیر تا دیوار گلی را خراب کنیم؟ “، نمی دانم کجای این ترانه به نیهیلیسم ربط دارد؟ اما می توانم این را بفهمم چون ترانه نوین ایران در فروپاشی نظام سلطنت، در کنار مردم و زحمتکشان ستمدیده همراه بوده و باعث سرنگونی آن نظام شده و الان هم نظام حاکم بر ایران نظام وحشتناک و سرکوبگری است، بنابراین، بخشی از آن هم، مقصر هستند که آن نظام را از بین برده اند. من حرف شما را اینطور میفهمم اما اینطور باور نمی کنم. برای اینکه هیچیک از ما فکر نمی کردیم خواستن زیبائی، خواستن برابری و هم سن و سال جهان شدن می تواند سرکوب شود و رژیمی سرکار بیاید که شما به آن اشاره می کنید. البته من احساس پشیمانی نمی کنم که چرا ترانه سرای جهان و جریانی بودم که به ظلم و ستم حاکم بر ایران نه گفت.
اما تاسفم از این است که جمعیت ما که حاضر باشد در ایران امروز، با تلاش مستمر، نه بگوید کم هست. ما هیچکدام خوابنما نشده بودیم که وقتی که به ظلم میگوئیم “نه“، ممکن است پس فردا ظلم وحشتناکتری بر ما حاکم شود. و من یادم نمی آید که هیچکدام از کارورزان هنر و فرهنگ وصلت تاریخی با پیغمبری و یا پیشگوئی می داشتند که حدس بزنند که چنین اتفاقی خواهد افتاد. بنابراین ما حس عمومی جامعه را صادقانه به تاریخ گزارش کردیم و آنچه که به سر ملت ایران امروز می آید به آیندگان گزارش خواهیم کرد. این مبارزه مستمرا ادامه دارد.
ایرج می گفت ترانه محصول یک کار جمعی است. محصول عشق و عشق ورزی جمعی است. ترانه مانند یک حادثه است. باید اتفاق بیفتد وگرنه در گوشه اطاق کار است. ترانه فقط “شعر“ نیست باید به صدای جامعه بدل شود، باید از حنجره مردم بدر آید و در دهانشان زمزمه گردد. ترانه وقتی به یک نیروی مادی بدل شد و جنبه توده ای بخود گرفت که بیان درد و آرزو و یاس و شادی و پیروزی عمومی شد لباس ترانه به تن کرده است. ترانه باید بین مردم برود و به دلها بنشیند. بسیاری ترانه ها هستند که از نظر ساخت هنری بسیار ارزنده اند لیکن هرگز نتوانسته اند لباس ترانه به تن کنند. من این بخت را داشتم که با همکارانی کار کنم که ساعتشان را با ساعت من که میزانش جامعه بود کوک کنند. این هماهنگی، ترانه های مرا ترانه کرد.
سابقا این طور بود که موسیقی حرف آخر را می زد. بزرگان موسیقی مانند تجویدی، یاحقی و... در گزینش خواننده و اشعار نقش داشتند. جامعه نیز آنروز به نوا بیشتر توجه داشت.
دورانی که ترانه نوین در ایران شکل گرفت به گمان من چون کلام مطرح شد و بدلیل افت و خیزهای سیاسی و اجتماعی در ایران، امثال جنبش سیاهکل و تاثیرات جنبشهای انقلابی جهانی، جامعه جوان زده ایران بدنبال این بود که ترانه چه می گوید و آنوقت ترانه چرخشی کرد به طرف شعر سالار شدن و آن وقت شاعر مهم بود که چه حرفی را می زند.
وقتی تحولات اجتماعی مضامین را برجسته کرد کلام قطعی را شاعر و در همکاری با وی آهنگساز داشت. آنها بودند که خواننده را بر اساس توانائی هایش، خصوصیاتش، صدایش، و ویژه گی هایش بر می گزیدند. آنها بودند که بر اساس این ارزیابی تشخیص می داند کدام خواننده بهتر می تواند این مضمون را برساند و در جامعه مورد پذیرش مردم قرار گیرد. این دوران، دوران طلائی ترانه بود. مضمون، جنبه پایدار و تعیین کننده داشت. ترانه سرا در اوج افتخار نشسته بود.
زندگی در تبعید همه چیز را عوض کرد. سرمایه حرف آخر را می زند. آنکس که سرمایه گذاری می کند بر روی خواننده حساب باز می کند. بازار نقش تعیین کننده را بعهده گرفته است. بازار و در حقیقت پول همه ارزشها را در چنگ می گیرند. ریش و قیچی در دست سرمایه است و از طریق خواننده، ترانه سرا تعیین می شود. اوست که همه چیز را دیکته می کند. خواننده نیز در پی آن است که ببیند بازار چه می طلبد. مضمون ترانه، در محراب تجارت قربانی می شود. دوران سرفرازی آهنگساز و سپس ترانه سرا بسر می رسد و خواننده جای آنها را می گیرد. البته هنوزهم هستند دوستانی که بازهم “نه“ می گویند. کمتر ترانه سرائی را از آن دوران می شناسم که به این گونه شیوه سفارشی پاسخ مثبت دهد.
در خاتمه ایرج پاره ای از ترانه هایش را که تا کنون منتشر نشده است دکلمه کرد و آنها را به قضاوت عمومی گذاشت. می خواست بازتاب آنرا در میان شنوندگان احساس کند.
نام یکی از آنها "آتیش بازی“ بود:
“ساکم پر از باروته و سرشاره قلبم از غضب"
....
آتیش بازی راه میندازیم
...
کارناوالو خبر کنین"
آتیش بازی شروع میشه“
ایرج ترانه ای را خواند که به گفته خودش هنوز به میان جامعه نرفته و دهان به دهان نگشته و جامه ترانه به تن نکرده است. “ساکم پر “ از باروته و سرشاره قلبم از غضب
روشن بود که این قلب سرشار از غضب نمی تواند آرام بگیرد و منفجر نشود. آنگاه است که "آتیش بازی راه میندازیم“ و"کارناوال" را خبرمی کنیم به صحنه بیاید و ببیند که"آتیش بازی" شروع میشود و این" آتیش بازی" با همه آن "آتیش بازی" های گذشته متفاوت است و به یک دوران کابوس دهشتزا نقطه پایان می گذارد و به توده عظیم مردمی که قلوبشان سرشار از "غضب" است متکی است.
به قول شاعرجانباخته انقلابی ایران فرخی یزدی:
تپیدن های دل ها ناله شد آهسته آهسته
رساتر گر شود این ناله ها، فریاد می گردد.
دلم از این خرابیها بود خوش زانکه می دانم
خرابی چونکه از حد بگذرد، آباد می گردد.
حضار به شدت دست زدند و مکنونات ضمیر خویش را در حالیکه اشک شوق از دیدگانشان سرازیر بود به نمایش گذاردند.
تپیدن های دل ها ناله شد آهسته آهسته
رساتر گر شود این ناله ها، فریاد می گردد.
دلم از این خرابیها بود خوش زانکه می دانم
خرابی چونکه از حد بگذرد، آباد می گردد.
حضار به شدت دست زدند و مکنونات ضمیر خویش را در حالیکه اشک شوق از دیدگانشان سرازیر بود به نمایش گذاردند.
آنها ازآتیش بازی، تنها لذت بصری نداشتند لذت درونی داشتند که عطش غضب دلهای تفته و در طپش آنها را سیراب کند.
شب باقی ماندنی بود که به امید روزی که"آتیش بازی" شروع بشود به پایان رسید.








ÙØ¸Ø±Ø§Øª3
گزارش زیبائی بود.به راستی که جای تمامی ایرانیان آزاده در آنجا خالی بوده.
به امید روز آتیش بازی...
گزارش جالبی بود . موفق باشید
درود بر تو دوست عزیز
که نگذاشتی ما در این فاصله ی دور از لذت ضیافت ترانه ی استاد بی نصیب بمانیم .
از تو و یاران گل سرخ ترانه سپاسگذارم
Post a Comment
بازگشت >>