"پروانه ای در مشت " امیر پویان مقدسی

تازه ترین ترانه های ایرج جنتی عطایی ، چندی پیش در آلبوم " حسرت پرواز " با صدای ابی و موسیقی و تنظیم " شوبرت آواکیان " وارد بازار شده است . من هم امروز ، از نظر خودم بهترین و پرمغزترین اثر این آلبوم را برای بررسی انتخاب کرده ام . ترانه ی درخشان " پروانه ای در مشت " .
مثل تو مثل يه كفتر
مثل من مثل يه كودك
مثل من مثل يه شاخه
مثل تو مثل يه پوپك
مث ابریشم تاریک این شبراهه ی خاموش
که گر می گیره از خودسوزی شاداب یک آواز
مث آینه ی بی نبض این تالاب زنبق پوش
که تن واکرده زیر بارش رگبار موج انداز
مث پروانه ای در مشت
چه آسون میشه ما رو کشت
مث تصوير ماه تلخ تبعيدی
كه رو تالاب اين پی راهه افتاده
مث اين ساكت دلگير آواره
كه تن واكرده رو دلتنگي جاده
مارو با قطره ی اشكی
ميشه لرزوند و ويرون كرد
مارو با بوسه شعری
ميشه ترانهبارون كرد
مث پروانه ای در مشت
چه آسون میشه ما رو کشت
تو اين بيداد پهناور
تو اين شبراهه سرتاسر
نه يک دست و نه يک آغوش
نه يک سنگ و نه يک سنگر
پناهی نيست جز آواز
رفيقی نيست جز ديوار
كجايی ای چراغ عشق
منو از سايه ها بردار
مث پروانه ای در مشت
چه آسون میشه ما رو کشت
پروانه ای در مشت ، روایت تلخی ست از انسانهایی روشن ، که در دریای پر تلاطم غربت رها شده اند ، بی پناه و بی گناه . و تنها به جرم بیداری سالهاست که در به درند.پروانه ای در مشت ، حکایتیست دردناک از چالشهای انسانهایی که ناخواسته کوله بار سفرشان را سالهاست که بسته اند و دربه در این شهر و آن دیار و این کشور و آن قاره اند تا بیابند وطن دومشان را . اما افسوس و صد افسوس که هنوز با گذشت سالها ، خاک غربت دردآور را زیر پای خود سست احساس می کنند و خانه ی دوم ، برایشان ناپیداست .
و بدا به حال آنان که در غربت نمی توانند چون بسیاری ، سکوت اختیار کنند و یاد وطن در بند را از ذهن خارج کنند . ایشان رنجشان صد چندان است و دردشان بی پایان .پروانه ای در مشت :
پروانه ای در مشت ، نمایشنامه ای ست درخشان و در عین حال بسیار دردناک ، که سالها پیش توسط ایرج جنتی عطایی نوشته و اجرا شده است . این نمایشنامه ، بارها و بارها در گوشه و کنار دنیا و با تیمهای مختلف و به زبانهای مختلف اجرا شده و تحسین و تائید بسیاری از بزرگان تئاتر و نمایش را برانگیخته است . از جمله اجراهای بسیار موفق این نمایش می توان به اجرای آن در آمریکا ، با بازی "بهروز وثوقی" و "علی پورتاش" اشاره نمود .
موضوعی که مشخصا دغدغه های آن روز و شاید امروز جنتی عطایی ست ، درد غربت و نا امنی در خارج و چالشها و اختلافات میان آزاداندیشان و مزدوران جمهوری اسلامی است .
پروانه ای در مشت، در نمایشنامه ، روایتی ست از نمایشنامه نویس و کارگردان تئاتری که پس از انقلاب و با وجود کوچ اجباری به غربت ، همچنان دست از فعالیتهای روشنگرانه اش بر نمی دارد و با تمام سختی ها در غربت نیز آثار متعددی را به صحنه می برد و توجه های بسیاری را به خود جلب می کند .
او خانواده ی خود را که شامل همسر و یک فرزند است را ، در ایران می گذارد به خارج می آید ، چون اختلافات سلیقه ای و مذهبی که با همسرش دارد مانع از همراهی او در غربت می شود .
قصه در زمان حال اتفاق می افتد ، سالها از هجرت مرد هنرمند گذشته است ولی او هنوز هم مشغول کار است . روزی مرد جوانی خود را به او معرفی می کند و در زمینه ی نمایشنامه ی تازه نوشته شده ی خودش از او کمک می خواهد . مرد نیز او را به خانه می خواند و پس از صحبتها و جدلهای بسیار در می یابد که جوان ، پسر خودش است که از سوی جمهوری اسلامی و با ماموریت ترور و قتل پدرش به خارج فرستاده شده است . پسر از پدر می خواهد که به ایران برگردد و توبه کند تا کشته نشود و گرنه مجبور است که او را در اینجا به هلاکت برساند .
نمایشنامه و متن قدرتمند آن در هنگام بحثها و جدلهای پدر و پسر بر سر اعتقادات و عقایدشان و همچنین لحظات پراحساسی که مهر آن دو در عین اختلاف نمایان می شود ، دارای ظرافتهای بسیار زیادی ست که به راستی جنتی عطایی به خوبی از عهده ی این مهم بر آمده است .
در این نمایش و همچنین ترانه از نظر من یک نکته ی اساسی وجود دارد ، و آن یاس و ناامیدی و ضعفی ست که در این نمایش و ترانه موج می زند ، و این سوژه بر خلاف تمام کارهای جنتی عطایی که همیشه همراه با امید و نمایش فرداهای روشن است ، بسیار متفاوت و همچنین پر غم و تاثرانگیز و بی فردا می باشد .
ترانه نیز برای متن نمایش سروده شده است و در قسمتهایی از نمایش بوسیله ی یکی از بازیگران زمزمه می شود .
ترانه بسیار به موضوع نمایش نزدیک است و تعریفی ست از فضای نمایش . در این ترانه ، ترانه سرا کوشیده که ضعف و بدبختیهای ایرانیان مهاجر را به تصویر بکشد .از بیت اول تمامی ترکیبات و موضوعات انتخاب شده در ضعف مطلق به سر می برند :مثل تو مثل یه کفتر
مثل من مثل یه کودک
مثل من مثل یه شاخه
مثل تو مثل یه پوپک
از کفتر گرفته تا کودک و شاخه و پوپک ، موجوداتی هستند ضعیف و بی دفاع که به سادگی مورد آزار و اذیت و حتی نابودی واقع می شوند . و هدف ترانه سرا هم از انتخاب این موضوعات ، نمایش همین ضعف بوده است .ترانه سرا با آوردن من و تو ها و ادات تشبیهی مانند : "مثل " ، خود و دیگران را وارد این ترانه و میدان مقایسه می کند .
مث ابریشم تاریک این شبراهه ی خاموش
که گر می گیره از خودسوزی شاداب یک آواز
در این بخش ، ترانه سرا شروع به ارائه تصاویری می کند که خود و دیگران ترانه اش را به این تصاویر تشبیه کند ، تصاویری که همچنان نمایانگر ناتوانی این خود و دیگران است. در اینجا ترانه سرا ، این خود و دیگران ترانه را به یک بیراهه ی تاریک و غرقه در سکوت تشبیه می کند که با حضور یک آواز ، مشوش می شوند و آرامششان بر هم می خورد و خلسه ی سکوتشان نابود می گردد .
مث آینه ی بی نبض این تالاب زنبق پوش
که تن واکرده زیر بارش رگبار موج انداز
در این قسمت هم دوباره ترانه سرا با مثالی زیبا منظورش را ادامه می دهد . او اینبار به سراغ تشبیه خود و دیگران ترانه به تالاب پوشیده از زنبق و ساکنی می رود که در زیر بارش یک رگبار ، به موج و حرکت می افتد . تالابی که نمی تواند جلوی این اتفاق را بگیرد .
مث تصوير ماه تلخ تبعيدی
كه رو تالاب اين بی راهه افتاده
مثل اين ساكت دلگير آواره
كه تن واكرده رو دلتنگي جاده
مارو با قطره ی اشكی
ميشه لرزوند و ويرون كرد
مارو با بوسه شعری
ميشه ترانهبارون كرد
در این چهار بیت ترانه سرا شنونده را یکبار دیگر با تصویر ناب دیگری روبه رو می کند . در اینجا نیز ضعف و ناتوانی و بی پشتوانگی تنها حرف ترانه سرا است ، حضور در غربت و ضعفهای روحی و روانی عمیق در میان مهاجرین از آنان انسانهایی ساخته که با یک قطره اشک ویران می شوند و با یک شعر می توان به ایشان زندگی بخشید .
در اینجا خود و دیگران ترانه به تالابی در پسراهه ای تشبیه شده که با سقوط یک قطره ی اشک در آن ، به تلاطم می افتد و به کلی آرامش و سکونش بر هم می خورد .
تو اين بيداد پهناور
تو اين شبراهه سرتاسر
نه يک دست و نه يک آغوش
نه يک سنگ و نه يک سنگر
پناهی نيست جز آواز
رفيقی نيست جز ديوار
كجايی ای چراغ عشق
منو از سايه ها بردار
در ادامه باز هم ترانه سرا به ذکر مشکلات می پردازد و از بیداد زمان و بی پناهی اشان در آن سوی آبها و در غربت می گوید ، از فقدان یک دست یاری گر و یک آغوش آرامش بخش سخن می راند . دریغ از یک سنگر برای پنهان شدن و دریغ از یک سنگ برای مبارزه و جنگ . او در این شرایط غم انگیز ، تنها پناه را آواز می داند و تنها رفیق را دیواری که می توان به آن تکیه کرد . او در آخر با بیانی ناامید ، از چراغ روشن عشق می خواهد تا نمایان شود و او را از سایه هایی که گرفتارش است ، رهایی بخشد.
مثل پروانهای در مشت
چه آسون ميشه مارو كشت
و در آخر به نام و همچنین ترجیح بند ترانه می رسیم . از نظر من این یک بیت، یکی از زیباترین و عمیقترین ابیاتی ست که جنتی عطایی تا کنون سروده است .او با بیان این مسئله و به تصویر کشیدن موضوع قرار گرفتن پروانه ای در مشت ، شنونده ترانه و بیننده ی نمایشش را به چالشی عمیق کشانده است . تصویری که بسیار بر روی انسان تاثیر می گذارد و انسان را در سر یک دوراهی نگه می دارد . دو راه وجود دارد یا باید مشت را بست و پروانه را کشت ، و یا مشت را باز گذاشت تا پروانه پر بگشاید و به سوی آسمان و آزادی پرواز کند . از نظر من این یک تلنگر بسیار قوی به شنونده ی این عبارت است .
اما او در مصرع دوم می سراید : "چه آسون میشه ما رو کشت" ، ترانه سرا ، دقیقا این قدرت را در اختیار تو می گذارد تا تصمیم بگیری. بستن مشت و مرگ پروانه ، یا گشودن مشت و آزادی برای پروانه .
این عبارت هم ، همانند تمام متن این ترانه دارای یک ضعف عمیق است و اختیار کامل به صاحب دست که تشبیهی ست از زمانه و روزگار ، سپرده شده است و پروانه که همان خود و دیگران ترانه هستند ، هیچ اختیاری ندارد.
به هر روی حتما این محیط ضعف و ناتوانی و ترس ، از سوی ایرج جنتی عطایی در میان ایرانیان در غربت دیده و لمس شده است ، که به این زیبایی و دقت و عمق به آن پرداخته .
نکته ایکه در اکثر آثار چند سال اخیر ایرج جنتی عطایی به خوبی قابل درک و لمس است . این موضوع ترانه های کاملا تصویری ایرج جنتی عطایی است . این قابلیت در این ترانه ی به خصوص به اوج تبحر و زیبایی خود می رسد . ترانه سرا در این ترانه از اولین بیت تا آخرین بیت ، مشغول ارائه ی تصاویر و چشم اندازهایی ست دیدنی و جذاب و مرتبط با موضوع ترانه اش . چشم اندازهایی که به راستی شنونده را با اشتیاق به دنبال خود می کشاند .
او به خوبی و با دانش و توجهی خاص ، از این ابزار تصویری ، برای ایجاد فضاهای تازه و نو ، در ترانه اش بهره می گیرد .
کشف و لمس ارتباط موضوعی این ترانه با مسائل و مشکلات غربت نشینان ، تنها با خواندن متن نمایشنامه ی " پروانه ای در مشت " میسر می گردد ، زیرا طبق معمولِ دیگر کارهای ایرج جنتی عطایی ، در این اثر هم شنونده کوچکترین اشاره ی مستقیمی به موضوع غربت نشینی و مشکلاتش را نمی شنود . به همین علت ، کسانی هم که متن نمایش را نخوانده اند ، دچار سردرگمی در مورد موضوع و سوژه ی این ترانه نمی شوند و برداشت خودشان را از سوژه ی ترانه ، کلی تر و به تمام انسان ها تعمیم می دهند و نه تنها ایرانیان غربت نشین .
امیر پویان مقدسی .








ÙØ¸Ø±Ø§Øª2
خیلی زیبا حقیقت را به تصویر کشیده ایرج جنتی عطایی . اما به نظر من این حقیقت در ایران خودمان هم مصداق دارد . که مانندیک اسباب بازی کوکی ما را به هر سمتی که بخواهند پرتاب می کنند . با تشکر پیروز
ممنون از زحمت هایی که می کشید ، خیلی عالی هست سایتتون و تفسیرها لطفا از آثار استاد جنتی عطائی بیشترو بیشتر حصبت کنید ما تشنه شنیدنیم
Post a Comment
بازگشت >>