"ستیز تگرگ و گلبرگ! " میثم یوسفی
"
میثم یوسفی
در جامعه ي ما هر آدمي كه در سرِ خاكسپاري مادرش نگريد ، خودش را در معرض اين خطر مي آورد كه محكوم به مرگ شود
***
اين جمله اي بود كه آلبر كامو نويسنده ي شاهكار هايي مانند " بيگانه" و" طاعون" در مورد بيگانه گفته بود . و بعد ها در توصيف اين جمله گفت كه " مرادم از آن گفته جز اين نبود كه قهرمان كتاب محكوم مي شود زيرا در بازي همگاني شركت نمي كند. بدين معني او با جامعه اي كه در آن مي زيد بيگانه است."
با اين اوصاف شايد ايرج جنتي عطايي و ديگر ترانه سرايان و حتي انديشمندان بيدار هميشه با جامعه ي خود بيگانه بوده اند . چون نخواستند كه " مرگ مادرشان" را باور و يا در" مراسم خاكسپاري" اش شركت كنند.
كسي نمي تواند حاشا كند كه جنتي عطايي در عاشقانه ترين هايش هم از دغدغه هاي اجتماعي و يا تفكرات انسان گريانه اش هيچگاه عدول نكرده است. در پل ( براي كوچ شب هنگام وحشت…) در دريايي ( دل من درياييه . چشمه زندونه برام) در لوند ( كه مثل شوق آزادي زلالي ) و … هيچ گاه از مواضعش كوتاه نيامده . اين اتفاق چه تعمدانه باشد چه غيرعمد مهم تفكري ست كه پشت آن خود نمايي مي كند. مهم جهاني ست كه شاعر مي بيند و مي خواهد. مهم واژه هاييست كه هيچگاه خنثي و بي خطر نيستند . حالا اگر بحث يك ترانه ي صرفا اجتماعي باشد كه اين تفكرات نمود بيشتري پيدا خواهند كرد. (گرچه من خودم زياد با اين تقسيم بندي هاي اجتماعي – عاشقانه و .. موافق نيستم. ترانه در كل دو تقسيم بندي دارد. ترانه ي انديشه گرا يا بيدار و ترانه ي خنثي يا… )
"به من چه "از آخرين نسخه هاي اين تفكر هست كه به شنونده عرضه شده است . نسخه اي كه گرچه اكثر حرف هاي پيشين شاعرش را همراه دارد ولي با كمي واكاوي بيشتر به كشف هايي تازه در مورد نگرش شاعر نسبت به جهان پيرامونش هم دست مي يابيم. زواياي تازه اي كه اصلا كوتاه آمدن از گذشته ها را همراه ندارد.
شاعري كه هميشه در صف اول ترانه ي بيدار بوده هيگچاه در " به من چه " از اينكه هنوز " دل ، دل خون بار ابر" و " شب ، شب قتل ستاره" است و ترانه هايش در شكستن اين كابوس ها تا حدودي نا توان مانده اند مايوس و نا اميد نيست. يك بار كه با آقاي جنتي صحبت مي كرديم وقتي كه من از اينهمه كابوس بد ناله كردم حرف جالبي را زدند.كه مضمونش اين بود " اگر اين همه سياهي نباشد شايد ما چيزي براي نوشتن نداشته باشيم . براي ما شاعر جماعت براي اينكه همچنان بنويسيم اينها لازم هست " گرچه اين حرف هيچ گاه كوتاه آمدن از هدفها نيست و اين را هم نمي توان از آن تعبير كرد كه" خب لابد ايشان براي اينكه همچنان بنويسند دوست دارند ما هميشه سياهي بكشيم" . نه قطعا اينطوري نيست.در پشت اين حرف هنوز روزنه ي نوري هست كه از پا نشستن را محكوم مي كند و ناله هاي بي ثمر را. همچنان بايد" روشنايي افكند". ما رسالتي جز اين نداريم.
از اتفاقات تازه اي كه در " به من چه " افتاده است تغيير جاي دوربين شاعر در بعضي قسمتهاي كار از نماي بالا به نماهايي پايين تر هست. يعني بر عكس كارهاي قبلي هميشه از نماهاي اكستريم لانگ شات يا لانگ شات فيلم را نمي بينيم. در جاهايي دوربين نماهاي شات يا حتي زوم را هم بر مي دارد (تو بهت رعشه و رگ ، گرد و سوزن…)
در اين ترانه علاوه بر استعاره هاي هميشگي كه از مهمترين خصيصه هاي كارهاي جنتي است بيان مستقيم و صريح موضوعات مورد جدل را هم مي بينيم. اتفاقي كه حد اقل تا جايي كه حافظه ي من اجازه مي دهد كمتر در ترانه هايي مثل "رازقي" ، "سيا پوشا " ، "جنگل" ، "خونه"،"روستايي"، و … بدين شكل شاهد آن بوده ايم . در ضمن شاعر با زباني كنايي همچنان خودش را از بي خطر و بي اثر بودن مبرا مي كند.
"كنار فقر گل بانوي ايثار . كه مي فروشه تنش رو تيكه تيكه " علاوه بر اتفاقي كلي كه يك حقيقت بد را نشان مي دهد به يك موضوع جاري در جهاني كه شاعر در آن زندگي مي كند (كه البته اين "زندگي كردن" و نه فقط "زنده بودن" هم هميشه از دغدغه هاي جنتي بوده است) نيز اشاره دارد و آن چيزي جز مساله ي "فقر و فحشا" نيست.( توجه شود كه اين "فقر و فحشا" هم مي تواند فيلمي از آقاي م.د به همين نام باشد و يا نباشد !)
در مورد وزن كار هم مي توان به اين نكته اشاره كرد كه اگر چه قسمتهاي اصلي ترانه وزن نو بديعي ندارد (مفاعيلن) ولي هيچگاه هم وزني نبوده كه مثل مفتعلن يا فعلاتن به دم دستي شدن رسيده باشد، در دوبيتي ها كاربرد زيادي دارد و به همين هم معروف است ، و بيشتر به حسي بودن از آن ياد مي شود. ولي در قسمتهاي ديگر كه وزن عوض مي شود ( مفاعلن فعلن فعلن يا فعلاتن فع ) وزن كم كاربردي استفاده شده كه اگر اشتباه نكنم پيشتر، اين دو با هم در ترانه ي ديگري مورد استفاده قرار نگرفته بودند و اين اتفاق جالب و خوبي در ترانه بود كه به اتفاقات جالبي هم در موسيقي كار منجر شده است.
***
ولي مهمترين بحثي كه هميشه در مورد شاعر ، نويسنده و هر انديشمندي وجود دارد و هميشه آزارم مي دهد بحث كوچك نشان دادن و كوچك كردن دنياي انديشمند به نفع خودمان و تفكراتمان هست كه بسيار زياد در اطرافمان اتفاق مي افتد. دنيايي كه قطعا از دنيايي كه ما مي بينيم بزرگتر است ، گرچه هيچگاه دنيايي مارا ناديده نمي گيرد ولي هميشه سعي مي كنيم به نفع خودمان مصادره اش كنيم. قطعا جهاني كه ايرج جنتي عطايي در ترانه هايش مي بيند بزرگتر از جهاني ست كه به يك جغرافياي خاص يا به يكسري اتفاقات سياسي خاص محدود شود. شاعر جهاني را مي خواهد كه هميشه و همه جايش" آزاد " و " آباد " است و از سياهي هايي مي گويد كه قطعا فقط به اين آسماني كه ما زير آن زندگي مي كنيم محدود نيست. فقط بعضي حاها پر رنگ تر است و بعضي جاها كم رنگ تر.
***
در كل نوشتن در مورد ترانه هاي جنتي عطايي كه خيلي پيشتر از اين كه من به دنيا بيايم مي نوشت و مي سرود و بود زياد هم آسان نيست. مخصوصا اگر هيچگاه داعيه ي" نقاد بودن " و "باسواد بودن" نداشته باشي و فقط بخواهي از چيزهايي كه ديده اي و فكر مي كني هست بنويسي ، اينكه اين نوشتن اصلا لزومي دارد يا نه بيشتر اذيتت مي كند. ولي بخاطر قولي كه به دوستان داده بودم و با توجه به مشكلات زياد و فرصت بسيار كم چيزهايي كه فكر مي كردم مي بينم را بيان كردم و همين.
به اميد اين كه تلاش كنيم بيشتر از اينكه بناليم ، اول خودمان روشن تر شويم و بعد روشنايي دنيايمان را بيشتر كنيم.
***
" ويني فرد – تو هنوز براي اونا نگراني ارنست؟ چرا متوجه نيستي؟ اونا با ما فرقي ندارن. تنها فرقشون اينه كه وقتي چراغاي صحنه خاموش مي شه و چراغاي خونه شون روشن مي شه، نوبت اوناس كه نمايش بداهه شونو شروع كنن… آره . حالا ديگه نوبت اوناست.)
( تاد موسل – دو زن و دو مرد در آكواريوم – نمايشنامه)
ميثم يوسفي - 22/1/85 Meisam.Yousefi@gmail.com
***
اين جمله اي بود كه آلبر كامو نويسنده ي شاهكار هايي مانند " بيگانه" و" طاعون" در مورد بيگانه گفته بود . و بعد ها در توصيف اين جمله گفت كه " مرادم از آن گفته جز اين نبود كه قهرمان كتاب محكوم مي شود زيرا در بازي همگاني شركت نمي كند. بدين معني او با جامعه اي كه در آن مي زيد بيگانه است."
با اين اوصاف شايد ايرج جنتي عطايي و ديگر ترانه سرايان و حتي انديشمندان بيدار هميشه با جامعه ي خود بيگانه بوده اند . چون نخواستند كه " مرگ مادرشان" را باور و يا در" مراسم خاكسپاري" اش شركت كنند.
كسي نمي تواند حاشا كند كه جنتي عطايي در عاشقانه ترين هايش هم از دغدغه هاي اجتماعي و يا تفكرات انسان گريانه اش هيچگاه عدول نكرده است. در پل ( براي كوچ شب هنگام وحشت…) در دريايي ( دل من درياييه . چشمه زندونه برام) در لوند ( كه مثل شوق آزادي زلالي ) و … هيچ گاه از مواضعش كوتاه نيامده . اين اتفاق چه تعمدانه باشد چه غيرعمد مهم تفكري ست كه پشت آن خود نمايي مي كند. مهم جهاني ست كه شاعر مي بيند و مي خواهد. مهم واژه هاييست كه هيچگاه خنثي و بي خطر نيستند . حالا اگر بحث يك ترانه ي صرفا اجتماعي باشد كه اين تفكرات نمود بيشتري پيدا خواهند كرد. (گرچه من خودم زياد با اين تقسيم بندي هاي اجتماعي – عاشقانه و .. موافق نيستم. ترانه در كل دو تقسيم بندي دارد. ترانه ي انديشه گرا يا بيدار و ترانه ي خنثي يا… )
"به من چه "از آخرين نسخه هاي اين تفكر هست كه به شنونده عرضه شده است . نسخه اي كه گرچه اكثر حرف هاي پيشين شاعرش را همراه دارد ولي با كمي واكاوي بيشتر به كشف هايي تازه در مورد نگرش شاعر نسبت به جهان پيرامونش هم دست مي يابيم. زواياي تازه اي كه اصلا كوتاه آمدن از گذشته ها را همراه ندارد.
شاعري كه هميشه در صف اول ترانه ي بيدار بوده هيگچاه در " به من چه " از اينكه هنوز " دل ، دل خون بار ابر" و " شب ، شب قتل ستاره" است و ترانه هايش در شكستن اين كابوس ها تا حدودي نا توان مانده اند مايوس و نا اميد نيست. يك بار كه با آقاي جنتي صحبت مي كرديم وقتي كه من از اينهمه كابوس بد ناله كردم حرف جالبي را زدند.كه مضمونش اين بود " اگر اين همه سياهي نباشد شايد ما چيزي براي نوشتن نداشته باشيم . براي ما شاعر جماعت براي اينكه همچنان بنويسيم اينها لازم هست " گرچه اين حرف هيچ گاه كوتاه آمدن از هدفها نيست و اين را هم نمي توان از آن تعبير كرد كه" خب لابد ايشان براي اينكه همچنان بنويسند دوست دارند ما هميشه سياهي بكشيم" . نه قطعا اينطوري نيست.در پشت اين حرف هنوز روزنه ي نوري هست كه از پا نشستن را محكوم مي كند و ناله هاي بي ثمر را. همچنان بايد" روشنايي افكند". ما رسالتي جز اين نداريم.
از اتفاقات تازه اي كه در " به من چه " افتاده است تغيير جاي دوربين شاعر در بعضي قسمتهاي كار از نماي بالا به نماهايي پايين تر هست. يعني بر عكس كارهاي قبلي هميشه از نماهاي اكستريم لانگ شات يا لانگ شات فيلم را نمي بينيم. در جاهايي دوربين نماهاي شات يا حتي زوم را هم بر مي دارد (تو بهت رعشه و رگ ، گرد و سوزن…)
در اين ترانه علاوه بر استعاره هاي هميشگي كه از مهمترين خصيصه هاي كارهاي جنتي است بيان مستقيم و صريح موضوعات مورد جدل را هم مي بينيم. اتفاقي كه حد اقل تا جايي كه حافظه ي من اجازه مي دهد كمتر در ترانه هايي مثل "رازقي" ، "سيا پوشا " ، "جنگل" ، "خونه"،"روستايي"، و … بدين شكل شاهد آن بوده ايم . در ضمن شاعر با زباني كنايي همچنان خودش را از بي خطر و بي اثر بودن مبرا مي كند.
"كنار فقر گل بانوي ايثار . كه مي فروشه تنش رو تيكه تيكه " علاوه بر اتفاقي كلي كه يك حقيقت بد را نشان مي دهد به يك موضوع جاري در جهاني كه شاعر در آن زندگي مي كند (كه البته اين "زندگي كردن" و نه فقط "زنده بودن" هم هميشه از دغدغه هاي جنتي بوده است) نيز اشاره دارد و آن چيزي جز مساله ي "فقر و فحشا" نيست.( توجه شود كه اين "فقر و فحشا" هم مي تواند فيلمي از آقاي م.د به همين نام باشد و يا نباشد !)
در مورد وزن كار هم مي توان به اين نكته اشاره كرد كه اگر چه قسمتهاي اصلي ترانه وزن نو بديعي ندارد (مفاعيلن) ولي هيچگاه هم وزني نبوده كه مثل مفتعلن يا فعلاتن به دم دستي شدن رسيده باشد، در دوبيتي ها كاربرد زيادي دارد و به همين هم معروف است ، و بيشتر به حسي بودن از آن ياد مي شود. ولي در قسمتهاي ديگر كه وزن عوض مي شود ( مفاعلن فعلن فعلن يا فعلاتن فع ) وزن كم كاربردي استفاده شده كه اگر اشتباه نكنم پيشتر، اين دو با هم در ترانه ي ديگري مورد استفاده قرار نگرفته بودند و اين اتفاق جالب و خوبي در ترانه بود كه به اتفاقات جالبي هم در موسيقي كار منجر شده است.
***
ولي مهمترين بحثي كه هميشه در مورد شاعر ، نويسنده و هر انديشمندي وجود دارد و هميشه آزارم مي دهد بحث كوچك نشان دادن و كوچك كردن دنياي انديشمند به نفع خودمان و تفكراتمان هست كه بسيار زياد در اطرافمان اتفاق مي افتد. دنيايي كه قطعا از دنيايي كه ما مي بينيم بزرگتر است ، گرچه هيچگاه دنيايي مارا ناديده نمي گيرد ولي هميشه سعي مي كنيم به نفع خودمان مصادره اش كنيم. قطعا جهاني كه ايرج جنتي عطايي در ترانه هايش مي بيند بزرگتر از جهاني ست كه به يك جغرافياي خاص يا به يكسري اتفاقات سياسي خاص محدود شود. شاعر جهاني را مي خواهد كه هميشه و همه جايش" آزاد " و " آباد " است و از سياهي هايي مي گويد كه قطعا فقط به اين آسماني كه ما زير آن زندگي مي كنيم محدود نيست. فقط بعضي حاها پر رنگ تر است و بعضي جاها كم رنگ تر.
***
در كل نوشتن در مورد ترانه هاي جنتي عطايي كه خيلي پيشتر از اين كه من به دنيا بيايم مي نوشت و مي سرود و بود زياد هم آسان نيست. مخصوصا اگر هيچگاه داعيه ي" نقاد بودن " و "باسواد بودن" نداشته باشي و فقط بخواهي از چيزهايي كه ديده اي و فكر مي كني هست بنويسي ، اينكه اين نوشتن اصلا لزومي دارد يا نه بيشتر اذيتت مي كند. ولي بخاطر قولي كه به دوستان داده بودم و با توجه به مشكلات زياد و فرصت بسيار كم چيزهايي كه فكر مي كردم مي بينم را بيان كردم و همين.
به اميد اين كه تلاش كنيم بيشتر از اينكه بناليم ، اول خودمان روشن تر شويم و بعد روشنايي دنيايمان را بيشتر كنيم.
***
" ويني فرد – تو هنوز براي اونا نگراني ارنست؟ چرا متوجه نيستي؟ اونا با ما فرقي ندارن. تنها فرقشون اينه كه وقتي چراغاي صحنه خاموش مي شه و چراغاي خونه شون روشن مي شه، نوبت اوناس كه نمايش بداهه شونو شروع كنن… آره . حالا ديگه نوبت اوناست.)
( تاد موسل – دو زن و دو مرد در آكواريوم – نمايشنامه)
ميثم يوسفي - 22/1/85 Meisam.Yousefi@gmail.com








نظرات2
jaleb bood agha..
آقای یوسفی. این مودل نگرش قابل ستایشه. بیشتر جهان شاعر مورد بررسی باشه تا فرمت های ساختاری. در ضمن با اینکه ما حق مصادره ی اندیشمندو به نفع خودمون نداریم شدیدا موافقم.
Post a Comment
بازگشت >>