اسد وجودی متولد سال 21/11/1349 در تهران  است. ترانه سرایی را از سال 1370 شروع کرده و از اعضاء ثابت خانه ی ترانه می باشد . از ترانه های اجرا شده ی وی می توان به : جوونی ، وقفه ی طولانی ؛ لحظه ی دیدار ؛ لحظه های عاشقی ، شرقی مومن و... اشاره کرد.

یادداشتهای سیاه و سفید

اسد وجودی
siahosefid@golesorkhetaraneh.com

درباره کندو (قسمت اول و دوم)

از آنجا که علاقه مندان به ایرج جنتی عطایی، خود به خود با مقوله ترانه سرایی به شکل مستقل آشنا هستند (چون هنوز هم برخی از مردم در همین تهران می گویند: اون شعر مهستی رو شنیدی که می گه..؟) این فرصت مغتنمی است برای گفتن حرفهایی در باب ترانه به صورت عام و ترانه های ایرج به شکل خاص. یادمان باشد که ترانه شعر نیست. به زعم من ترانه شاخه مستقل ادبی ست که نیازی ندارد زیر مجموعه شعر باشد، هرچند از مواد و مصالح شعر بهره می گیرد. مقایسه کنید با گزارش یک مسابقه کشتی ، که دیگر در مقوله ادبیات داستانی قرار نمی گیرد ، هرچند داستانی را تعریف می کند.
ترانه شنیدن اغلب برای مردم کار جانبی ست : خانمی در حال گردگیری کردن خانه، رادیو روشن کرده است. یعنی اول گردگیری و در ضمن صدای موزیک و احتمالآ خواننده ای .(شاید برای اینکه خانه خیلی ساکت است و ایشان حوصله شان سر می رود) یا در کافی شاپ آقایی به اتفاق همسرش یا نامزدش (فقط همین دو حالت وجود دارد، اصلا چه معنی دارد یک آقای مجرد با کسی دوست بشود که شاید بعدآ همسرش نشود،کلا پیشنهاد شده اول همسر اختیار کنید بعد عاشق بشوید) در کافی شاپ نشسته اند. در میز مجاور هم آقایی با همسرش یا نامزدش(بله مطمئن باشید همین دو حالت) نشسته. موسیقی بسیار ملایمی با صدای کر کننده پخش می شود که کسی در آن خوانندگی می کند .به عبارتی اول جایی برای عاشقانه نشستتن و نجوا کردن( هرچند که صدای کر کننده موسیقی آن را تبدیل به عربده کرده) بعد خوردن بستنی با مزه طالبی و در ضمن شنیدن موسیقی یا ترانه ای- (شاید برای اینکه همسرتان یا نامزدتان فقط متوجه شما باشد و حواسش به میز بغل دستی پرت نشود((دختره احمق!)) ).به گمانم همین دو مثال کفایت می کند.
برای اغلب مردم شنیدن ترانه کار جانبی ست . هیچکس نمی رود تمام کارهایش را تعطیل کند که بشیند ترانه گوش کند. درجه ی اهمیت این اثر هنری این شاخه ی مستقل ادبی را دریافتید؟

بگذریم.

آنچه ایرج جنتی عطایی را از سایر هم نسلانش جدا می کند، شاعرانگی غیر قابل انکار در ساخت و ژرف اندیشی در موضوع است.( خود این شاعرانه گی در ساخت، در تعابیر و تصاویر و اینکه چنین حرکتی در ترانه اصلا خوب است یا نه، بحث مستقلی ست که در مجالی دیگر به آن خواهیم پرداخت.)
آنچه در این ستون می خواهم بدان بپردازم، نوع نگاه جنتی به مسائلی ست که در ترانه هایش مطرح می کند، و انتخاب اول من ترانه کندوست. ترانه ای که برای فیلمی به همین نام ساخته شده.

درباره ی کندو:

تنهاتر از انسان در لحظه ی مرگ
ساده تر از شبنم رو سفره ی برگ

مطرود هم قبیله، محکوم خویشم
غریبه ای طعمه ی این کندوی نیشم

نفرینی آسمون ، مغضوب خاکم
بیگانه با نور و هوا ، هوای پاکم

تن خسته از تقویم ، از شب شمردن
با مرگ ساعت ها ، بی وقفه مردن

هم غربت ِبغض ِشب، مرگ چراغم
تو قرق ِزمستونی ، اندوه ِباغم
ای دست تو حادثه ، تو بهت ِ تکرار
پا بسته ی این مردابم ، بیا سراغم

تولدم زادن ِ کدوم افوله ؟
که بودنم ، حریص ِمرگ فصوله

خسته از بار این بودنم ،نفس ِحبابم
بی تفاوت مثل ِبرکه بی التهابم

تشنه ی تشنه ی تشنه ام ، خود کویرم
با من مرگ ِسنگ وانسان ، تاریخ ِپیرم

من ساقه ی نورم ، میراث ِمهتاب
تسلیم ِتاریکی ، تو جنگل ِ خواب

ای ساقه ی عطوفت ، ای مرگ ِ غمگین
برهنه کن منو از این لباس ِنفرین

ای اسم ِتو جوابِ همه سوالا
از پشت ِاین کندوی ِشب ، منو صدا کن ، صدا

1
موضوع(سوژه)این ترانه انسان است : انسان آگاه به شان انسانی،انسان خود آشنا، انسان پرسشگر، انسان گرفتار در وضعیت موجود و دست آخر انسان آگاه از زوال . ترانه با تصویری بسیار زنده آغاز می شود : تنها تر از انسان در لحظه مرگ ، سراغ ندارم جایی به این قدرت و ظرافت تنهایی توصیف شده باشد: مرگ لحظه بزرگی است که هرکس باید به تنهایی با آن روبه رو شود. و با این توصیف ((منٍ)) ترانه معرفی می شود کسی که تنهائیش تا این حد بزرگ است و در عین حال((ساده تر از شبنم رو سفره ی برگ )) است. این کاراکتر مرا یاد آن خدا بیامرز روسی آندره تار کوفسکی می اندازد(احتمالا خدا بیامرزی ما شامل روسها هم می شود، مخصوصا که خدای ما و روسها این روزها خیلی رفیق شده اند.) نوستالژیای تارکوفسکی هم درباره ی انسانی ست که دچار تنهایی عمیقی از این دست شده. او نیز از هم قبیله گانش طرد شده و خود غربت خود را حکم کرده است: شادی دیگران را فقط تماشاچی است اما غمها و اندوهشان را زندگی می کند. و از این غربت خود خواسته هیچ راه نجاتی جز مرگ ندارد. نقش اول فیلم کندو اصولا در سیه روزی زاده شده است،( همین که آدم در جهان سوم متولد می شود بس نیست؟) بهترین خانه برای او (و نظایرش) زندان است ، هیچ حرفی از عشق نمی زند ، رابطه اش با جنس مخالف فقط سکسی است ، آنهم در روسپی خانه و به زور التماس و نسیه و قرض. آدم ساده ای که ((حکم مالیده)) را به جان می خرد و زندگی اش را خود خواسته قمار می کند ، داستانی است درباره ی تمام آدمهایی که می دانند اما نمی توانند . می دانند بدند اما نمی توانند خوب باشند. داستانی مبتنی بر شخصیت (و نه تیپ) و بازی به یاد ماندنی و نفس گیر بهروز وثوقی. اگر آدم تارکوفسکی سعی در نجات جهان دارد آدم کندو حتی از نجات خویش دست شسته و چنان برای زخم خوردن و تمام شدن آماده است که غیر ممکن را بر می گزیند(یادش به خیر کالیگولای آلبر کامو که گفته بود : اگر غیر ممکن ، ممکن می شد...)


جنتی هنرمندانه و هوشمندانه این آدم را ازیک شخص به خصوص فراتر می برد. چنان که احساس می کنی تو نیز در برزخ این چنین گرفتاری:
خسته از بار بودن و در نهایت بی تفاوتی تسلیم تاریکی شده ای.
جنتی در واپسین سطور این ترانه به زیبایی مرگ را از منظر ((من)) ترانه توصیف می کند: ای اسم تو جواب همه سوالا ....
او ، از کسی سخن می گوید که مرگ را "ساقه ی عطوفت" می بیند، عاطفه ای که او را از نفرین ِزاده شدن و نفرینی زاده شدن برهنه می کند. (یادمان باشد ترانه با تصور مرگ در تنهایی و تنهایی در مرگ آغاز شده بود و با همین موضوع هم تمام می شود.)
موضوع قابل توجه دیگر این است که این ترانه کمک شایانی به فیلم می کند ، بدون آن که وارد جزئیات فیلم بشود ، گفتگوی درونی قهرمان داستان را با مخاطب در میان میان می گذارد ، حرف هایی که شنیدنش از دهان قهرمان فیلم باور نکردنی ، شعاری و دروغ است ، به زیبایی در ترانه گفته شده و شمایی کامل ازفلسفه و جهان بینی شخصیِ قهرمان فیلم در ترانه دیده می شود.

2
اما ساخت ترانه (چیدمان واژگان برای خلق تصاویر و در نهایت انتقال ِمفاهیم )
اگرفراموش کنیم که این ترانه را بارها شنیده ایم وبا آن دوست شده ایم ، یا به عبارت دیگر در اولین برخورد با ترانه، کلمات عربی عطوفت ، مغضوب ، مطرود و... با سایر واژگان ِترانه
نا همگون می نماید . ترانه در هربیت( پایان هر مصرع ) قافیه دارد به جز پاره ی پنجم که
ساختاری دیگرگون دارد (پایانِ مصرع اول ، دوم وچهارم ) که چرایش نه در شکل موسیقیایی اثر پیدا شد نه در شکل مکتوب !
جنتی در جایی از ترانه (تشنه ی تشنه ی تشنه ام ) با تکرار یک صفت ، صفت تفضیلی ساخته است کاری که در ادبیات آمریکای لاتین مرسوم است گویا در آنجا با تکرار صفت ، صفت را تشدید و تفضیل میدهند : اسب ِسفید ِسفید به جای ِ اسب ِخیلی سفید - به نقل از میگل آنخل آستوریاس در کتاب مردی که همه چیز همه چیز همه چیز داشت –
او با هوشمندی از واژه ی مرگ در چند نوبت استفاده کرده است که فضایی ماتمزده ،
ترس خورده وموقعیتی بسیار شکننده را برای کاراکترش تداعی می کند .
البته ایرادات ِدیگری هم به این ترانه وارد است ، مثلا ترکیب نفس ِحبابم (که احتمالا سعی سراینده بیان استعاری تزلزل و بی ثباتی بوده است ) یا (( اندوه باغم )) که معلوم نیست فاعل ترانه اندوهگین ِباغ است یا خودِاندوه ِباغ است .