امیر پویان مقدسی متولد سال 27/3/1361 در تهران است. دانشجوی کارشناسی ارشد فیزیولوژی ورزش
 

پوست شیر

امیر پویان مقدسی
baatoparidan@golesorkhetaraneh.com

به سراغ یکی از جاودانه های بی تکرار ایرج جنتی عطایی می رویم ، ترانه ای که در حدود سی سال از عمر آن می گذرد ، اما هنوز یکی از پر شنونده ترین ترانه هاست .
کلام ایرج جنتی عطایی ، موسیقی و تنظیم زنده یاد واروژان و صدای ابراهیم حامدی .

پوست شیر از تنهایی و انزوا می گوید و حرف بسیاری از انسانهای تنها ست ، انسان هایی که در خود و با خود هستند ، بی عشق و بدون داشتن کسی که منتظر آنان باشد . بدون داشتن همراهی که دلش برایشان بتپد . پوست شیر از زبان ترانه سرا ، شنونده را به جدا شدن از این پیله ضخیم امر می کند و راه حلهایی را برایش بیان می دارد .
پوشت شیر امریه ای ست مهربانانه و از سر دلسوزی برای انسانی تنها و در به در که روح لطیفش را در ظاهری خشم آلود پنهان کرده است و غم تنهایی و در به دری را بر دوش خسته می کشد . امریه ای که از نقش آفرین ترانه می خواهد که این چهره و نقاب را به کنار بزند و به اصل خود بازگردد .

قلب تو ، قلب پرنده
پوستت اما ، پوست شیر
زندون تنو رها کن
ای پرنده پر بگیر

شروعی بسیار زیبا و تاثیر گذار که جان کلام کل ترانه است و ترانه سرا در زبانی ساده از بازیگر ترانه می خواهد که به اصل خود برگردد ، به اصلیتی که زیبا و آزاد و عاشق همچون یک پرنده است و این ظاهر ترسناک و رعب آور را رها کند . شاید این دو بیت یکی از تاثیرگدارترین آغازهایی ست که ایرج جنتی عطایی در تمام ترانه های خود داشته است .

اونور جنگل تن سبز
پشت دشت سر به دامن
اونور روزای تاریک
پشت نیم شبای روشن
برای باور بودن
جایی شاید باشه شاید
برای لمس تن عشق
کسی باید باشه باید
که سر خستگی هاتو
به روی سینه بگیره
برای دلواپسی هات
واسه سادگیت بمیره

ترانه سرا ، به بازیگر ترانه اش امید می دهد که می تواند روزی و در جایی کسی را پیدا کند که همراه تنهایی او باشد و روزی بالاخره می تواند معنای واقعی عشق و علاقه را در یابد و کسی را بیابد که او همراهی باشد که سر خستگی های او را بر سینه بگیرد و آرامش را پس از این همه تنهایی و در به دری و سرگردانی به او هدیه کند .

حرف تنهایی ، قدیمی
اما تلخ و سینه سوزه
اولین و آخرین حرف
حرف هر روز و هنوزه
تنهایی شاید یه راهه
راهیه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت
اما تو این راه ، که همراه
جز هجوم خار و خس نیست
کسی شاید باشه شاید
کسی که دستاش قفس نیست

ترانه سرا به بازیگر قصه اش دلداری می دهد و از تلخی قصه ی تنهایی ها سخن می گوید. او به زیبایی و شناخت ، تنهایی را به داستان هر روزه ی او تشبیه می کند و تنهایی را راهی می داند برای رسیدن به بی نهایت های نا معلوم . او حاصل این تنهایی را هجرت های همیشگی و بی هدف می داند . در آخر هم باز به نقش آفرین تنها و سرخورده ی ترانه ، نوید می دهد که با وجود این همه سختی و تنهایی شاید بشود کسی را یافت که دستهایش قفس نباشد برای او ، و بتواند آزاد و عاشق زندگی کند .

ترانه ای پر امید و درخشان که قابل تعمیم برای بسیاری از انسانهایی ست با این بدبختی بزرگ دست به گریبانند . ترانه سرا می خواهد با زبان ساده ، راه رهایی از این مشکل را که همانا ناامید نشدن و دنبال کردن و ادامه دادن است را به همه بیاموزد . بیاموزد که در این دنیای پر هیاهو و در اوج بی کسی ها و تنهایی ها هم ، هنوز می شود به داشتن یک دوست و همراه که تکیه گاهی باشد امیدوار بود .
البته ترانه سرا با واقع گرایی خاصی که نشان از جامعه شناسی اش دارد ، در آغاز تمام این امید دهی ها از واژه ی "شاید " استفاده کرده است ، و از دادن امیدهای واهی خودداری می کند . به من و تو می گوید که حرکت کنیم و به خود تکیه کنیم ، با سکون و خمودگی و گوشه گیری نمی توان بر درد تنهایی ها غلبه کرد . او برای تثبیت این امید در جایی هم با تاکید و دقت خاصی از واژه ی " باید " استفاده می کند که امید بسیاری را به شنونده منتقل می کند و او را در ادامه دادن این راه مصمم تر می کند .

شایان ذکر است که این ترانه بر روی فیلم "ذبیح" ساخته ی محمد متوسلانی نوشته و ضبط شده است و بازیگر ترانه ی ترانه سرا ، به زیبایی و تبحری هر چه تمامتر با شخصیت و روزگار قهرمان اول فیلم (بهروز وثوقی) مطابق است و در واقع قصه ی خود اوست که در تمام زمان فیلم و قصه شاهد او و مبارزه اش با تنهایی اش هستیم .